ذبيح الله صفا

1006

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

بده ساقى آن عور مستور را * جگرگوشهء تاك انگور را مرا ميزبانيست هم‌كيش من * نهد خوان رنج و بلا پيش من به من هر زمان درد و غم مىدهد * كريمست و منعم ، نه كم مىدهد جفاى فلك را چو رويين‌تنم * درين آسيا سنگ زيرين منم نياسايم از جور گردون دمى * نخورده غمى پيشم آيد غمى بيا ساقى آن دشمن فكر را * به من بخش آن شاهد بكر را كه با او دمى شادمانى كنم * كلاه نمد را كيانى كنم ايا شاهد سرو بالاى من * فداى قدت جمله كالاى من برقص اندر آيم كنم جان نثار * به خاك رهت سازم ايمان نثار تو دامن‌فشانى چو از روى ناز * منت جان‌فشانم ز راه نياز نكويى كن و روز فرصت شمار * كه هر هستيى دارد از پى خمار ( از ساقىنامه ) * منم كه جان و دل از ننگ من ز تن بگريخت * ز بس كه بيهده گفتم ز من سخن بگريخت بجلوه بود ببازار خودفروشى گل * چو ديد روى تو از شرم در چمن بگريخت هلاك فيض محبت شوم كه از يعقوب * هزار رنج بيك بوى پيرهن بگريخت * نصيب كس نشود اين دلى كه من دارم * ز دل مپرس كه با ديده هم سخن دارم هزار بت بشكستم برغم نفس و هنوز * درون كعبه يكى كهنه برهمن دارم گناهكار توام ، گر كشى و گر بخشى * بدست تيغى و دست دگر كفن دارم * مكن ، ناگشته از خاطر فراموشا ، فراموشم * كه چون از خاطرت رفتم ز خاطرها فراموشم ببازار محبت از پى سوداى دل رفتم * دچارم شد خريدارى كه شد سودا فراموشم صفى چندان بدم كز لوح محفوظ ضمير او * چو نيكى از نهاد مردم دنيا فراموشم * از دورى ما هيچ غمين نيست دلت * يا خود ز جفاى ما بكين نيست دلت ز آزردن ما يقين پشيمان شده‌اى * پر بىمهرى ، اگر چنين نيست دلت