ذبيح الله صفا
998
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
من از نوك اين خامه ارژنگوار * نگارى كنم رشك يزداننگار كه يزداننگار اندرين بتسرا * پرستشگر آيد نگار مرا . . . * امروز يكى منم جهان را * كآتش زده رخت و خان و مان را گر نام جهان برم دوباره * در آب همى كشم دهان را گويى كه بيك شكم بزادند * عهد وى و عهد بوستان را * دم خشكست يا سرشك ترى * هرچه در دستگاه خشك و ترست خلف و ناخلف بزاد و بكشت * چار مادر كه جفتِ نُه پدرست در شكست خودم ز آتش دل * كه شكست از درخت بارورست اندرين دَيرِ چارديوارى * در و ديوار دشمن هنرست * سرتاسر اين باديه افسون سرابست * افسوس بر آن تشنه كه جويندهء آبست در سفرهء اين دهر گدا نيست نوالى * ور هست بكام مگس و چنگ ذبابست خارج نشود نغمهء اين پرده ز آهنگ * تا جوش محيطست درو رقص حبابست * رخت چو آذر و زلفت گره چو شاخ سپند * بدين سپند چه كردى بروزگار گزند رخى چو رنگ گلستان خطى چو ابر بهار * تنى چو ديدهء روشن قدى چو بخت بلند * بر شمار هرسر مويش دلى بايد نثار * عشق مىورزى صنوبروار بارى دل بيار آفتاب ديگرى ز آن آفتى بر آفتاب * روزگار ديگرى ز آن فتنهاى بر روزگار آوخا كاندر دل آن سنگدل كارى نكرد * آه من چون نالهء كبك درى بر كوهسار * جهان را يكى پشت پايى زنم * نگيرد اگر دست او دامنم نيارم شد از جاى برخاستن * بفكر جهان بس كه آبستنم تو گويى كه از آهنم ريختند * كه پيكان غم بشكند بر تنم *