ذبيح الله صفا
999
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
چو گلهاى سايه چو مرغان ديبا * پريدن نيارم شكفتن ندانم چو تار كتان جز گسستن نبينم * چو عهد بتان جز شكستن ندانم درين دشت خونخوار چون شير عارف * يكى گرد بادم كه مسكن ندانم * توان مهرهء افعى از كام افعى * بانگشت تدبير بيرون كشيدن وگر پيكر مور گردى نيابى * ز انبار اين دهخدايان يك ارزن * سرم چرخيست آبستن ز گردشهاى گوناگون * گهى از باد گردانست و گاه از آب و گاه از خون من از سوز درون يابم چو شاهد از رخ زيبا * من از خون جگر بينم چو عاشق از لب ميگون گر از موى جنون بر سر شكروارى برافشانم * به زير موى درپوشم همه آوازهء مجنون * دردا كه نديدم آشنا رويى * زين هفت محله نيستم كويى عارف پيوند ازين جهان بگسل * كو بس نيك و تو بس گرانخويى * چشم بُتِ هندى دلم از ناز گرفت * ز آنسان گويى كه كبك را بازگرفت از يوز توان گرفت آهو ، نتوان * از چشم بتان هند دل بازگرفت * در دهر چنان بزى كه آبت نرود * گل باش و چنان كن كه گلابت نرود خشت سر خم شو كه شرابت نرود * تا از سر تيغ آفتابت نرود * اى آنكه هميشه يار مىجويى يار * يار از در روزگار اميد مدار مارست جهان و يار چون مهرهء مار * از مار بود مهره گرفتن دشوار * طول املم چو دود و عمرم چو شرار * پيوسته بهم چو مار و چون مهرهء مار من اكْمَهِ بىعصا و عالم همه چاه * من طفل برهنهپاى و گيتى همه خار * اى خواجه به زير هفت اهريمن پير * تن را خاكى و جان خود بادى گير