ذبيح الله صفا
988
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
در كوچهء آبرو به خاك قدمى * از جبههء عجز ما سجودى برساد * تن كوه غمست همچو كاهش دارم * دل چون تنگست عذر خواهش دارم جان گوش نمىكند مگر حرف اميد * در لب سخنى چند نگاهش دارم * گرديست زمين ز عرصهء جولانم * باديست هوا ز گوشهء دامانم عكسى است قمر ز شمسهء ايوانم * موجيست فلك ز قطرهء عمانم * از دولت اندوه تو شد شاد دلم * هردم ز غم تو زارتر باد دلم آن روز كه هركس پى كارى رفتند * دنبال محبت تو افتاد دلم * اى لطف ترا وظيفه جان بخشيدن * كار كرمت ز غم امان بخشيدن گاهى بخيالت از درآيم گستاخ * بىتابيهاست ، مىتوان بخشيدن * مگر رحمت عشق دهقان شود * كه در باغ جان خار ريحان شود مگر رستم عشق گردد سوار * كه از خيل هستى برآرد دمار مگر سايهء عشق بر سر فتد * كه از سر تمناى افسر فتد كسى كو كه دين را حمايت كند * مگر كفر عشقت هدايت كند ز تطهير دامان تقوى مگوى * مگر ابر عشق آورد شستشوى هوس قصد ناموس دارد دريغ * مگر بركشد شحنهء عشق تيغ فروريختى پيشطاق زمان * نكردى اگر عشق تعمير آن مبين ضعف بازوى مهر و وفا * بگو عشق و بركن زمين را ز جا چو خواهى همه عيبها را هنر * گرو ساز خود را و عشقى بخر . . .