ذبيح الله صفا

987

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

به راه غمت پا ز سر ساختيم * ز هر موى صد بال و پر ساختيم نداريم با آنكه پرواى سر * به راه تو با درد سر ساختيم دل از آفت مرهم آسوده شد * كه زخم تو حرز جگر ساختيم خوشت باداى تلخكامى خوشت * كه ما زهر خود را شكر ساختيم به نقص آمديم از طريق كمال * همه عيبها را هنر ساختيم نبوديم مرد اراجيف عقل * خبر را چو خود بىخبر ساختيم بگو شوق يكچند آسوده شو * كه ما صبر را پرده‌در ساختيم غزالى ز صحراى جان مىگذشت * كمندش ز تار نظر ساختيم چه خوش مىزند غوطه ايمان به خون * بلى زهد و تقوى سپر ساختيم ظهورى ازين توبه درهم مباش * كه با ساقى عشوه‌گر ساختيم * هر حرف كه هست داستان من و اوست * نقد دو جهان جنس دكان من و اوست در رشك ز عيش و عشرت يكدگريم * زين ناز و نيازى كه ميان من و اوست * از فتنهء چشم تو بلا مىترسد * وز چارهء درد تو دوا مىترسد در وصل بمرگ رشك راضى گشتم * از هجر تو چشم صبر ما مىترسد * آن روز كه راه اين قفسها بستند * بر وصف مه و مهر نفسها بستند گردون احرام كعبهء كوى تو بست * بر محملش اين طرفه جرسها بستند * يا فكر دل فگار مىبايد كرد * يا كشتنم اختيار مىبايد كرد القصه ازين بيش ندارم طاقت * يك كار ازين دو كار مىبايد كرد * تا چند زيان كشيم ، سودى برساد * از مجمر بزم وصل دودى برساد