ذبيح الله صفا

949

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

تا شود تابنده‌تر از چشم آتشناك من * در دل دوزخ چو آتش در تنور افتاده‌ام كعبهء ما خانهء گل نيست شانى مى بنوش * گو برو حاجى كه من بسيار دور افتاده‌ام * خيز و شتابنده‌تر از آفتاب * از رخ اميد برافگن نقاب پاى بدامان فراغت مپيچ * روى به راه آور و منگر به هيچ پيشتر از خاستن قافله * فارغشان كن ز غم راحله * نفع‌رسان باش بهر بنده‌يى * همچو سحاب گهرآگنده‌يى دست بيفشان ز جهان فراخ * همچو درخت ثمر افشانده شاخ از پى چيزى كه نيرزد به هيچ * همچو غبار اينهمه بر خود مپيچ سرو سرافراز و سرافگنده باش * خضرصفت زندهء پاينده باش از دو جهان نام نكو دار دوست * كآنچه بماند ز تو نام نكوست نامزد خلق نكوشد بهشت * دوزخ بدخوى بود خوى زشت دل مشكن ور شكنى رو گريز * كز شكن سنگ شود شيشه تيز خاك ره مردم افتاده باش * بندهء مردان شو و آزاده باش گر نتوانى كه به مردى رسى * بارى ازين راه بگردى رسى 47 - ملك قمى « 1 » ملك محمد قمى متخلص به « ملك » از شاعران معروف سدهء دهم و

--> ( 1 ) - دربارهء او بنگريد به : * بهارستان سخن ، ص 425 - 427 . -