ذبيح الله صفا

948

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

برخيز و گرم جلوه كن قد قيامت‌خيز را * بر عالم بالا فگن غوغاى رستاخيز را آمد نسيم صبحدم دامان جولان برفشان * عطر دماغ عرش كن آن گرد عنبربيز را زخمى كه در كوه بلا پرداخت مغز كوهكن * در بستر آسودگى پهلو درد پرويز را تلخست ليكن قوت جان در نشأه دارد تعبيه * در كار بيدردان مكن ناز نيازآميز را سر داده‌ايم از هر طرف ما و فلك بر جان هم * او خنجر خونريز را من نالهء شبخيز را نه زورق كون و مكان در يك طلاطم بشكند * چشمم اگر بر هم زند مژگان طوفان‌خيز را شانى به كف خونين دلى دارد كه در كوى بتان * پيش سگان مىافگند اين‌طور دست‌آويز را * در سينهء من سوز دلفروز نماندست * امروز مرا گرمى ديروز نماندست بر آتشم آبى كه نبايد مفشانيد * كآن سوز كه دى داشتم امروز نماندست چاك دل من سر بهم آورده مزن تير * كارى كه كند ناوك دلدوز نماندست از گريه‌ام آمد بسر رحم ، ببينيد * تأثير سرشكى كه در او سوز نماندست مشنو سخن غير كه در خاطرشانى * انديشهء تعليم بدآموز نماندست * به سينه تير خوش دلپذير مىآيد * كه همچو روح بتن جايگير مىآيد زمين سينه نيستان آرزو شده است * ز بس كه ز آن مژه باران تير مىآيد طمع به خون دلم كرده كودكى كه هنوز * ز شكر لب او بوى شير مىآيد كشيده تيغ و چنان مىرسد كه پندارى * پى خلاصى چندين اسير مىآيد رسيد عشق و بدل درد و غم هجوم آورد * هجوم مىشود آنجا كه مير مىآيد سرايت غم هجران نگر كه دى شانى * ز مجلس تو جوان رفت و پير مىآيد * از شراب وصل امشب بىشعور افتاده‌ام * با وجود ناصبوريها صبور افتاده‌ام چاه در را هم مكن دشمن كه از ضعف غمش * هر شبى صد بار در سوراخ مور افتاده‌ام ساغر اميدم امشب از مى عشرت تهيست * چون چراغ كلبهء سائل ز نور افتاده‌ام شعلهء ديدار را بىتابى كافى نبود * چون نشد معلوم من در كوه طور افتاده‌ام تا مرا كوى تو مسكن بوده و ياد تو يار * كم بسوداى بهشت و ياد حور افتاده‌ام