ذبيح الله صفا

947

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

سر در قدم باديهء شوق نهاده * از صبر دل عافيت‌انديش گذشته چون باد صبا بر سر هر خار دويده * با ريش جگر بر سر صد نيش گذشته صد مرحله گردم برخ زرد نشسته * صد قافله نيشم بدل ريش گذشته چون بىخردان سبحه و زنار گسسته * چون بىخبران از روش و كيش گذشته صاحب‌خردى كو كه به چشم خردانديش * بيند كه چها بر من درويش گذشته مجنون‌صفت اندر نظرم بهر تسلى * عريان نگهى مانده و آن هم سوى ليلى من شعلهء آتشكده عشق و جنونم * كز سوز دل افروخته بيرون و درونم آب جگرم خون شد و خون جگر آتش * زين بيش ترقى چه كند صبر و سكونم عمريست كه خميازه‌كش بزم خمارم * ديريست كه ته‌جرعه‌خور جام نگونم هرچند كه از تاب و تب عشق ضعيفم * هرچند كه در چنگ غم عشق زبونم در پاى جگر پاره شود دامن گردون * چون از ته دل جوش زند دردى خونم جانان بسرم آمد و جان از تن من رفت * افسوس كه بگذشت و ندانست كه چونم وارسته‌ام از طعنهء ارباب نصيحت * ديوانه و مستم چه غم از سحر و فسونم بر مرگ دلم صبح دوم جامه دريده * هم روى خراشيده و هم موى بريده رنجش ز اسيران نظر بازنيايد * ما اهل نيازيم ز ما ناز نيايد حاجت بقفس نيست گرفتار وفا را * از طاير پر سوخته پرواز نيايد آن نيست محبت كه ازو مرحمت آيد * پرواى دل فاخته از باز نيايد گر دوست زند دست بتاراج وجودم * از كشور اعضاى من آواز نيايد هر قاصد آهى كه فرستم ببر دوست * همچون نفس بازپسين بازنيايد رحم از دل معشوق و قرار از دل عاشق * جز با كرم و لطف خدا ساز نيايد دردم كه جبلى است دوا از كه پذيرد * اعجاز جز از صاحب اعجاز نيايد برهان كرامت على موسى جعفر * كز خاك درش خيره شود ديدهء اختر