ذبيح الله صفا
946
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
چو غنچه غوطه بر الماس تازه زد جگرم * ز بس كه بر دلم اسباب امتحان افشاند چمن چنان ز فراق تو شد گريبانچاك * كه سبزه شبنم خونين ببوستان افشاند حذر كنيد ز جوش درون پردردم * كه هرچه داشت دلم بر سر زبان افشاند هجوم گريهء شوقم در آستانبوست * نمك به چشم شكر خواب پاسبان افشاند طراوت گل روى تو ديد مرغ چمن * ز خارخار دل آتش در آشيان افشاند چنين كه دست و گريبان شدست غيرت عشق * مجال نيست كه خاكى بسر توان افشاند چه خوشدلى بود آن مرگ را نمىدانم * كه در رهش نتوان عمر جاودان افشاند هزار تير تغافل بدل ترازو شد * چو ابرويت ز كمين گوشهيى كمان افشاند جگر نماند كه در سينهها كباب نشد * ازين نمك كه بدلهاى خونفشان افشاند باجر تربيت شاهد چمن بلبل * نثار خود همه در پاى باغبان افشاند چو بلبلى كه بپاى درخت گل خوابد * نسيم بر سر من نقد گلستان افشاند به غير من كه دل و دين نثار غم كردم * متاع خانه كه بر پاى ميهمان افشاند ز راه ديده برون رفت نيم بسمل دل * ز آستين كف خونين بر آستان افشاند چو شمع موى سفيدم به خون شعله نشست * كه گريه بر رخ من آتش روان افشاند بدان نياز كه سرمايهء سبكروحى * ز ديده در قدم ناز سرگران افشاند بدان نسيم كه كحل الجواهر مقصود * ز خاك مصر بدنبال كاروان افشاند بدان بهار كه از گلبن طبيعتخيز * گل مراد بدامان همگنان افشاند بدان تظلم خونين كه آب بيدارى * به روى تخت گران خوابم از فغان افشاند بدان شراب صبوحى كه ساقى دوران * مرا بچهرهء اميد ناگهان افشاند بعذرخواهى آن قطرههاى رنگآميز * كه ارغوان نيازم بزعفران افشاند بصبحخيزى وحى از سروش لاريبى * كه راز غيب بدلهاى رازدان افشاند كه هيچكس ندهد داد من بجز اشكى * كه ديده در قدم داور زمان افشاند امام حاضر و غايب محمد مهدى * كه سايه بر سر ابناى انس و جان افشاند . . . * من كيستم آوارهء از خويش گذشته * دنبالهرو قافلهء پيش گذشته از خونِ جگرزادِ رَهِ خويش گرفته * قدسىصفت از فكر كموبيش گذشته