ذبيح الله صفا

942

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

* آنان كه ز راه طبع دورند ز هم * گر نور نظر شوند كورند ز هم مانند دو نخ كه تابشان مختلف است * پيچند بهم ولى نَفورند ز هم * نى نام ز زخم و نى نشان از دل من * نى داغ ز عشق و نى فغان از دل من ز آن شاخ گلم ز بس بدل خار شكست * بلبل نشناسد آشيان از دل من * خوش آنكه بريم ره بسوى تو ز تو * كورانه كنيم جستجوى تو ز تو در جور فزا كه داد خود بستاند * جان‌سختى ما ز ما و خوى تو ز تو * من كيستم از خويش بتنگ آمده‌يى * ديوانهء با خرد بجنگ آمده‌يى دوشينه بكوى دوست از رشكم كشت * ناليدن پاى دل به سنگ آمده‌يى * بيا تا ز ميخانه بستان كنيم * بويرانه گشت گلستان كنيم خرد را گل باده بر سر زنيم * چو گل تا دمى هست ساغر زنيم به سينه درخت گلى پروريم * كه بر هر گلش بلبلى پروريم دم صبح از غنچه‌اش خنده‌يى * بهار بهشتش پرستنده‌يى بيا شيشه بردار ساقى بيا * بيا چشمهء عمر باقى بيا بهار دل مىپرستان بيار * طرب را كليد گلستان بيار كه بىخود مرا تا گلستان برد * منش جان دهم او غم جان برد مغنى دم صبح شد نى كجاست * بلب گير تا گويمت مى كجاست درآور بزلف نوا تاب را * ز چشم صراحى ببر خواب را بسوزان غم جان مهجور را * بزن نشتر اين زخم ناسور را چه مى بود ساقى ز جام كه بود * به ياد كه خوردم بنام كه بود كه وقف خرابات شد خانه‌ام * سبيل شرابست پيمانه‌ام . . . بيا ساقى آن لاله‌گون مى بده * طربنامهء آذر و دى بده