ذبيح الله صفا
943
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
مكن تكيه چون سبزه بر جويبار * كه نه سرو ماند نه گل نى بهار بجنبيدن آيد چو باد خزان * ز گلبرگ ريزد ز بلبل زبان مغنى سر اين مقامم نماند * ميى بود ، در خورد جامم نماند فزون كن بر آهنگ خود پردهيى * كه خالى كند دل دلآزردهيى ندانم كه آخر كدامم ، بگوى * ز صاف خمم يا ز دُرد سبوى . . . بيا ساقى آن آب آتش شرار * كه با عقل دارد سر كارزار بده تا بر آتش نهم شرم را * قلم بشكنم حرف آزرم را كه شد كارم از بىزبانى خراب * برون آرم از زير ابر آفتاب بگوهر كَنى سر دهم تيشه را * در گنج بگشايم انديشه را نهانخانهء خاطرم پر ز حور * كه نه سايهشان ديد هرگز نه نور نه مشّاطهيى را ازيشان خبر * نه دلّالهيى سويشان راهبر سرافگنده هريك چو ابروى خويش * نشسته سيهبخت چون موى خويش نفس برنيارد تمنايشان * چو بينى كسادست كالايشان برآنم گر اقبال يارى كند * فلك ترك ناسازگارى كند بدلّالگى خامه را سر كنم * بمشّاطگى كار آزر كنم بدامادى صاحب روزگار * نهم تاج بر تارك افتخار عراقىنژادان جادوزبان * سپارم بداراى هندوستان . . . 46 - شانى تكلو « 1 » وجيه الدين نسف آقاى تكلو متخلص به « شانى » در نيمهء دوم سدهء دهم
--> ( 1 ) - دربارهء او بنگريد به : -