ذبيح الله صفا
921
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
( م 973 ه ) معاشرت داشت و اين ايام از روزگار او مصادف بود با فتنههايى كه ميانهء مرگ شاه تهماسب ( 984 ه ) و جلوس شاه عباس ( 996 ) در ايران رخ داد و كار ملك را به بىسامانى و آشفتگى كشانيد ، و ازينروى ميرزا قوام - الدين كه هنوز عهد جوانى را مىگذرانيد و در زندگى خانوادگى هم گويا از محبت پدرى برخوردار نبود « 1 » ، به ترك يار و ديار تن درداد « 2 » و بتصريح مير عبد الرزاق خوافى ، در عين شباب ، در بيست و دومين سال جلوس اكبر ( - 985 ه ) از عراق بهند رفت و بوساطت عم خود ميرزا غياث الدين على بصف ملازمان پادشاه پيوست و از درجهيى بدرجهيى ارتقاء جست و از عهدهء هر خدمتى كه به او حواله شد بنيكى برآمد و در دو سه جنگ خاصه در سركوبى گروهى از عصيانگران افغانى پيروزيهايى يافت « و همچنين مصدر فتوحات عظمى مىگشت و باقطاع ارجمند ممتاز مىگرديد . تا خلعت وزارت بر قامت قابليتش چست آمد » « 3 » ، از جانب اكبر بوزارت برگزيده شد و « خطاب آصفخانى يافت و بعد از ارتحال و انتقال آن پادشاه ستاره سپاه بسعادت بندگى . . . شاه نور الدين محمد جهانگير پادشاه مستسعد گرديد و در بندگى آن حضرت بمرتبهيى بزرگ و صاحب جاه شد كه كم كسى از مردم ايران را در هندوستان تا آن زمان آن حالت دست داده بود » « 4 » و گذشته ازينها در عهد جهانگير پادشاه ، بسال 1020 اتاليقى « 5 » شاهزاده پرويز پسر جهانگير به دو
--> ( 1 ) - بقول تقى الدين اوحدى در عرفات ، در عنفوان حسن و جوانى اين بيت ازو بر زبانها افتاد كه در رنجش از پدر گفته : ميانهء من و يوسف همينقدر فرقست * كه او عزيز پدر بود و من ذليل پدر ( 2 ) - ليكن تا پايان حيات هيچگاه آرزوى وطن از دلش زدوده نشد و اين بيت شاهد اين معنى است : جعفر از يار و ديارت شدى آواره چنان * كه مگر خاك ترا باد بقزوين ببرد ( 3 ) - هفت اقليم ، ج 3 ، ص 173 . ( 4 ) - تذكرهء ميخانه ، ص 158 - 159 . ( 5 ) - اتاليق : ادبآموز و محافظ ، لالا ، لله .