ذبيح الله صفا

915

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

قاصد به هوش باش كه بر يك جواب تلخ * عرض هزارگونه تمنا نوشته‌ايم شيرين‌تر از حكايت ما نيست قصه‌يى * تاريخ روزگار سراپا نوشته‌ايم روى نكو معالجهء عمر كوته است * اين نسخه از علاج مسيحا نوشته‌ايم تحقيق حال ما ز نگه مىتوان نمود * حرفى ز حال خويش بسيما نوشته‌ايم بر ما مسلمست كه منشور راستى * بس واژگون‌تر از خط ترسا نوشته‌ايم ما از خط پياله و معشوق نگذريم * درس صلاح تا بهمينجا نوشته‌ايم هر جادويى كه كلك نظيرى نموده است * خود كرده‌ايم باطل و خود وانوشته‌ايم * از صبح روزگار گشاد جبين مجو * روى شكفته از دل اندوهگين مجو چشم ثبات و مهر نديدم بر آسمان * جنسى كه بر فلك نبود از زمين مجو قاصد پيام يار ز ما آورد بما * آنجا نشان مقدم روح الامين مجو تمثال خوبى دو جهانت نموده‌اند * نقشى كه در تو نيست ز روم و ز چين مجو عشاق او ز نور و ز ظلمت گذشته‌اند * در كشورى كه عشق بود كفر و دين مجو با نيك و بد بساز نظيرى ز روزگار * گر باغبان گيا دهدت انگبين مجو * بمويى بسته صبرم نغمهء تارست پندارى * دلم از هيچ مىرنجد دل يارست پندارى بتحريك نسيمى خاطرم آشفته مىگردد * بخودرايى سر زلفين دلدارست پندارى چنانم مىگزد بىاو تماشاى چمن كردن * كه شكل غنچه بر گلبن سر مارست پندارى ننوشم تا قدح بر من درى از غيب نگشايد * كليد روزيم در دست خَمارست پندارى بنوعى طنّ مردم را هدف گشتم كه دامانم * ز سنگ كودكان دامان كهسارست پندارى فلك را ديده‌ها بر هم نمىآيد شب از كينم * چنان هشيار مىخوابد كه بيدارست پندارى نظيرى بس تو خوش شيرين و نازك نكته مىگويى * ترا شكر بدامان گل بخروارست پندارى * از ما نهان ز كثرت اغيار بوده‌اى * چون گل به زير پردهء صد خار بوده‌اى فرياد جان همه ز گرفتارى فراق * تو در ميان جان گرفتار بوده‌اى خامش كه گشته‌ايم در انديشه بوده‌اى * گويا كه بوده‌ايم ، بگفتار بوده‌اى