ذبيح الله صفا

916

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

هم طره فتنه‌زا شد و هم غمزه عشوه‌گر * كز شور حسن بر سر اظهار بوده‌اى قومى ترا ز خلوت و عزلت طلب كنند * تو شور شهر و فتنهء بازار بوده‌اى دل هركه برده است تو دلجوى بوده‌اى * غم هركه داده است تو غمخوار بوده‌اى انكار حال ما چه كنى كز دم الست * با ما بدير و ميكده در كار بوده‌اى پرسش چه مىكنى ز خطا و صواب ما * چون هرچه كرده‌ايم خبردار بوده‌اى جان مست مىشود ز حديث لبت مگر * هم‌صحبت نظيرى خَمار بوده‌اى * در هجر تو مرگ همنشينم بادا * منظور دو ديده آستينم بادا گر بىتو بكام دل برآرم نفسى * يا رب نفس بازپسينم بادا * جستم ز بلا بلا پناهم دادند * در قلب جفا گريزگاهم دادند بستند ره نجاتم از هر طرفى * وآنگه بسر كوى تو را هم دادند * شب مست ز خانقه برونم بردند * تا دير بنعل واژگونم بردند گفتند بسوى دوست از كعبه درآى * وز راه خرابات درونم بردند * شوخى كه نگاه بر عذارش بندند * شمعيست كه بر شعلهء نارش بندند تا چند شكفته گردد آن دستهء گل * كز شاخ بچينند و بخارش بندند * يك معركه خويش را بجايى نزديم * يك مرتبه حرف خونبهايى نزديم صد قافلهء شهيد از ما بگذشت * ما مرده چنان كه دست و پايى نزديم * شب تا سحرم فسانه‌خوان غم او * خوابم نبرد ز داستان غم او تا بار امانتش بخائن ندهم * صد جاى نشسته پاسبان غم او