ذبيح الله صفا
913
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
جمال مغبچه ديدى شراب مغبچه نوش * مگوى عذر كه در كيش ما مدارا نيست ز پاى تا بسرش ناز و غمزه صف بسته است * هزار معركه و رخصت تماشا نيست به حكم عقل عمل در طريق عشق مكن * كه راه دور كند رهبرى كه دانا نيست فلك سراسر بازار دهر غم چيدست * نشاط نيست كه يكجاى هست و يك جا نيست بپاى خويش كجا مىتوان رسيد كجا * كه طى راه فنا جز ببال عنقا نيست هواى وصل كسى مىكند كه بلهوس است * در آن دلى كه محبت بود تمنا نيست * ساقى قدح نداد ، سفال و سبو نبود * چندانكه جرعهيى به چشم آبرو نبود مىخواست بوسه رَختِ اقامت بگسترد * از فرش جبهه راه بر آن خاك كو نبود دندانزدِ هزار نگاه گرسنه بود * لعل لبش كه باده به آن رنگ و بو نبود از بىقرارى دلم ابرو ترش نكرد * باآنكه مىفروشِ مغان نيكخو نبود ته جرعهيى نداد كه اسرار دوستى * لايق بهرزه مست سر چارسو نبود تا صبحدم صنم صنمم بود بر زبان * كآنجا مجال عابد اللهگو نبود ز آن حسرتى كه در دل من مىفروش كرد * بزم ميى نشد كه لبم خشك ازو نبود * نه فوت صحبت اين دوستان غمى دارد * نه مرگ مردم اين عهد ماتمى دارد ميان اين همه احباب عيبپوشى نيست * دريده پردهتر است آنكه محرمى دارد بخوشبيانى همصحبتان ز جاى مرو * كه پر ز نيش بود هركه مرهمى دارد بهرزه دفتر اميد هر كجا مگشاى * كه مبتلاى هوا كار درهمى دارد هزار حربه ز هر خار بايدش خوردن * نكوسرشتى اگر طبع خرمى دارد ز طعن گرسنهچشمان دلير ننمايد * هلال عيد كه ابروى پرخمى دارد بكاوش مژه رگهاى جانش بشكافد * تنكدلى كه چو من چشم پر نمىدارد ز خويش و اهل گذر كن كه ملك بىخويشى * برون ز عالم اين خلق عالمى دارد * پرده برداشتهام از غم پنهانى چند * بزيان مىرود امروز گريبانى چند ز آن ضعيفان كه وفا داشت درين شهر اسير * قفسى چند بجا مانده و زندانى چند