ذبيح الله صفا
895
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
زنار كه بندد و كه ناقوس زند * در بتكدهيى كه برهمن او نبود * عاشق پى دل بآشنايى نبرد * وز هيچ طرف بوى نوايى نبرد گفتى عشقم نمود ره اين غلط است * عشق آن باشد كه ره بجايى نبرد * محوى ديدى كه دهر چون خوارت كرد * وين زهر هزار ساله در كارت كرد امسال اگر آنكه نگه داشت ترا * حسرتكش مرگ پار و پيرارت كرد * هر فصل دى از عقب تموزى دارد * هر جا شررى ز عشق سوزى دارد صبرى صبرى دلا كه اين شام فراق * هرچند شب منست روزى دارد * گر نيك و بد از هم نگزينى بهتر * ور خار بجاى گل نچينى بهتر در چشم تو نور امتيازى چون نيست * اى احول اگر هيچ نبينى بهتر * اى جمله تنعمت بنام آسايش * هان تا نكنى به خود حرام آسايش بر بستر ناز خفتهاى ، كو راحت * در خون ننشستهاى كدام آسايش * خوش آنكه نه شب نه روز مىدانستم * نه دلبر و دلفروز مىدانستم نه روز و نه روزگار و نه كفر و نه دين * عالم همه درد و سوز مىدانستم * گه باعث سرسبزى شورستانم * گه شبنم مزرع دل ويرانم در كوه به سنگ و در بيابان با خار * باران هزار ابر سرگردانم * هرچند بهر دو كَون بشتافتهام * بىدينم اگر به غير او يافتهام در خاك بسوى كعبهام رو مكنيد * كز هرچه به غير اوست رو تافتهام *