ذبيح الله صفا
896
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
من نالهء آتشين نمىدانستم * من جان و دل حزين نمىدانستم نه نام به من گذاشتى و نه نشان * اى عشق ترا چنين نمىدانستم * گويم سخنى ولى فراموش مكن * محروم شو و ز دشمنى نوش مكن در مجلس وعظ اين گدايان منشين * برخيز ، هزارپاست ، در گوش مكن * تا كى تا كى ز كفر و دين خون خوردن * بر خار تعصب اين قدم افشردن هان محوى هان ، اگر چنين خواهى بود * ايمان بدر مرگ نخواهى بردن * آن جان كه ز درد تو نفرسايد كو * و آن دل كه به حال تو ببخشايد كو گيرم كه تو خود مرهم ريشم گردى * آن سينه كه يك زمان بياسايد كو * رستند همه ز بىسروسامانى * محوى ، تو و صدهزار سرگردانى بدبخت ز ميخانه به مسجد رفتى * جايى كه نه آبست و نه آبادانى * محوى تو همان زيان كه دارى دارى * و آن شوق به آب و نان كه دارى دارى سيل آمد و آتش به يقينها در زد * اى كج ، تو همان گمان كه دارى دارى * اى بلبل مست خوشنوا آوردى * وقتت خوش باد خوش بجا آوردى محوى تو ز ويرانه برون مىآيى * اين دامن پرگل از كجا آوردى * محوى بهواى دل نوايى نزنى * در كوچهء كس دَرِ سرايى نزنى بيگانگى تمام عالم ديدى * زنهار كه حرف آشنايى نزنى