ذبيح الله صفا
867
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
ما بذوق خود بدام دوستى افتادهايم * منتى بر صيد مرغ ما نباشد دانه را هست دور از عقل واپس دادن جام شراب * مىتوان خوردن اگر زهرست يك پيمانه را * بر سر عشق محالست كه ما خون نكنيم * هر كرا دوست تويى دشمنيش چون نكنيم خاطر از رهگذر دوستى ما جمعست * آنچه گفتيم بشمشير دگرگون نكنيم منصف از جور زمان شكوه مكن تا ما هم * سر حرفى نگشاييم و دلى خون نكنيم * مجروح شد از شكوهء دوران لب ما * ماتمكده شد بهشت از يا رب ما ما را چه غم از روز قيامت كه بود * آبستن صد روز قيامت شب ما * دلا كهنه شد دور و نو شد بهار * بمى تازه كن چهرهء روزگار چو دارد زمان از جهان كينه بيش * بميخوارگى صرف كن عمر خويش جهان چيست يكمشت خاك غرور * كزو ديدهء شادمانيست كور زمان چيست بيهوده گردى چنان * كه آرد بسر روز عمر كسان بگيتى نديدم دماغ ترى * برغم فلك ساقيا ساغرى فلك چيست تَلگونهيى بر سراب * كه از جوى او كس نخوردست آب فزون از دو صد ره درين دير غم * گل كعبه گرديده باشد صنم فلك هيچ ازين سير سيريش نيست * جوانى بسر برد و پيريش نيست زمان اول خود ندارد به ياد * ولى در جهان مُرد هركس كه زاد بگشتيم سرتاسر خاك و آب * نديديم جايى كه نَبْوَد خراب بكشتى دنيا نگردى سوار * كه بحرش چو مو جست ناپايدار دو روزى بقاى جهان بيش نيست * زمان گل از گلستان بيش نيست حبابيست گردون و بادى دروست * ترا خود گمان اينكه هستى ازوست كه جان را ز دست اجل برده است * مگر آنكه در زندگى مرده است چو هستند در كار خود جمله مات * نجويى مراد خود از ممكنات بممكن بود پاى بستى ستم * وجود آن بود كو ندارد عدم