ذبيح الله صفا
868
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
به اين مايه هستى سزد گر حكيم * چو نادان نداند جهان را قديم بزندان گيتى نسازى مقر * كه اين خانه را نيست راهى بدر برون رو تو چون باد ازين خاكدان * چو آتش مخور خار اين گلستان مشو سبزهوش فرش در اين چمن * چو گل بر سر خار منما وطن كنى همچو نادان به خود دشمنى * اگر كار امروز فردا كنى مخور غم كه فردا كسى زنده نيست * منه دل به چيزى كه پاينده نيست چو در خاكدان مصيبت نهاد * كه كس را درو زندگانى مباد بهر گوشهاش مردهيى خفته است * ز شادى بر و بوم او رُفته است بيا تا كنيم از مى خوشگوار * زمين را بهشت و زمان را بهار از آن مى كه نامش چو سازم بيان * سخن مست آيد برون از دهان از آن مى كه تا روى او ديدهام * نگه بى خود افتاده در ديدهام بده ساقى آن زيور نوبهار * سحاب صراحى ببارش درآر از آن مى كه آتش بود آب او * بود نور خورشيد مهتاب او مرا خود غم اين جهان هيچ نيست * بر من هم اين وهم آن هيچ نيست تو هم قيد هستى ز خود دور كن * چو زور آورد سختيى زور كن . . . از آن دم كه من در جهان مىزيَم * زمين آتش و من سپند ويم چنانم درين بزم پرانقلاب * كه ماهى در آتش سمندر در آب چنانم درين دير پردرد و غم * كه در دست اعمى بود جام جم كشد آتش ما زبونى ز دود * مگر كوكب ما ندارد صعود كسى در جهان پرافسوس نيست * كه در گنبد چرخ محبوس نيست چه خون كاين فلك در دل ما نكرد * بپامال ما سر به بالا نكرد اگر منصف اينست شادى و غم * خوشا آنكه نامد برون از عدم