ذبيح الله صفا
866
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
وى شعر مىسرود و فدايى تخلص مىكرد . رستم ميرزا مقدم منصف را گرامى داشت و وكالت خود را به دو تفويض كرد ولى منصف پس از چندى ازو هم جدا شده بگلكنده نزد محمد قلى قطب شاه ( 989 - 1020 ) شتافت و چون ازو اقبالى نديد بنزد رستم ميرزا بازگشت و همچنان بود تا بروايت تقى الدين اوحدى بسال 1012 ه بدرود حيات گفت . عبد النبى فخر الزمانى و اسمعيل پاشا وفات او را بسال 1019 نوشتهاند . وى بروايت فخر الزمانى در ميخانه ديوانى از غزل و قصيده و ديگر اقسام شعر در پنجهزار و دويست بيت ترتيب داده و در بيمارى مرگ بيكى از دوستان سپرد تا بايران فرستد و دو روز بعد بدرود حيات گفت ؛ و يا بقولى « زهر خورد و جان سپرد » « 1 » در حالى كه « حيران اين كارخانه ، غياثا ، ندانست بچه مصلحت آمد و رفت ، بارى باحتمال اينكه شايد تجرد نفس باعث كمى خست و عصيان گردد ، مرگ را بمعشوقى از خدا مسألت نمود . نهايت ديد درين كارخانه خود را بيكار ديدن و به چشم اعتبار در دنيا ديدنست . . . » « 2 » . او غير از محمد اسمعيل منصف تهرانى پسر ملا شمساست كه نصرآبادى او و برادرانش شريفا و مقيما را نام برده و بخوشذوقى ستوده است « 3 » ، و نيز غير از منصف لاهوريست كه نسخهء ديوانش در كتابخانه موزهء بريتانيا موجودست « 4 » . از غياثاى منصف است : بىتو نتواند كسى ديدن رخ ميخانه را * تا تو رفتى دشمنى شد باده و پيمانه را هر شرارى را كه بينى آفت صد خرمنست * مىتواند سوختن يك شمع صد پروانه را
--> ( 1 ) - روز روشن ، ص 772 . ( 2 ) - از وصيتنامهيى كه گويند مقارن ممات ترتيب داد و در ميخانه ( ص 282 - 283 ) نقل شده . ( 3 ) - تذكرهء نصرآبادى ، ص 251 - 252 . ( 4 ) - فهرست ريو ، ج 2 ، ص 706 .