ذبيح الله صفا

639

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

كه در شيوهء شاعرى گويندگان سدهء دهم خاصه محتشم ، ضميرى ، وحشى تأثير داشت و سخن‌شناسان پيشين بدين معنى بارها اشاره كرده‌اند . از شاگردان مشهور او شريف تبريزى بود كه ترجمهء حالش جداگانه خواهد آمد . وى پاس حرمت استاد را نگاه نداشت و مجموعه‌يى از شعر سست و بىمعنى كه از لسانى و يا برساخته و منسوب به دو بود ، ترتيب داده و نام آن را « سهو اللسان » گذارده بود و در برابر آن شاگرد ديگر لسانى بنام حيدرى « لسان الغيب » را در دفاع از استاد خود ترتيب داد . سام ميرزا در بارهء عمل ناجوانمردانهء شريف چنين نوشت : « شعرى چند كه شريف شاگرد او مشهور ساخته و موسوم بسهو اللسان گردانيده از روى ستم ظريفيست و از اكثر آنها او را خبرى نيست » « 1 » . سال مرگش در نسخهء چاپى تحفهء سامى 942 و در ديگر مأخذها 941 و در احسن التواريخ روملو ذيل حوادث سال 940 هجرى ثبت شده است . وى را در مقبرهء سرخاب تبريز به خاك سپردند . از اوست : زهى عشقت بباد بىنيازى داده خرمنها * خم فتراك شوقت سركشان را طوق گردنها ز ذوق بادهء لعل تو مدهوشند و لا يعقل * شهان بر مسند شاهى و مسكينان بمسكنها ز گل نازكترى برخور كه با داغ تو چون لاله * سيه‌چشمان به خون ديده تر كردند دامنها دم گرمى ببستان برد باد از گرمى خويت * زبانها بر زمين از تشنگى سودند سوسنها به خاك آستانت خواب مرگم برده بود امشب * سگان آن سر كو ناله‌ها كردند و شيونها شب غم تا نيفتد نور مه در محنت‌آبادم * ز دود آتش دل بسته بودم راه روزنها ز بخت بد جهانى دشمن من ، دوست دشمن هم * چه سازد چون كند مسكين لسانى با تن تنها * در مقام لطف جايى نيمشب ديدم ترا * ذوق صحبت داشتى ، حالى عجب ديدم ترا

--> ( 1 ) - تحفهء سامى ص 104 ، سام ميرزا در ذيل نام شريف ( تحفه ، ص 121 ) اين سخن را پيش آورده و از شرمسارى و پشيمانى شريف در اهانتى كه باستاد خود روا داشته بود سخن گفته است .