ذبيح الله صفا

640

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

آرزوى من همى بوسيدن پاى تو بود * وز حياى حسن سر تا پا ادب ديدم ترا كام جان آتشين چون تشنه‌لب باشد به آب * پيش از آن در خون عاشق تشنه‌لب ديدم ترا چشمت از عين طرب با عاشقان در عشوه بود * چشم بد غايب كه در عين طرب ديدم ترا بهر خونريز لسانى سر گران كاكل بدوش * خورده بودى مى ، برنگ بُلعجب ديدم ترا * يك دم از عشق تو بىغم نتوانيم نشست * بىغم عشق تو يك دم نتوانيم نشست غير خوبان جهان مردم عالم هيچند * هيچ با مردم عالم نتوانيم نشست چيست دانى غرض عشق نشستن با هم * پس غرض چيست كه با هم نتوانيم نشست * روى او خوبست اما رسم و آيينش بدست * با بدان نيكست و با نيكان بدست اينش بدست مصلحت بيند كه گردد يار مگذار اى رقيب * مصلحت خوبست اما مصلحت بينش بدست نيكوان را زيور از تمكين محبوبى نكوست * هست بدخواه آنكه مىگويد كه تمكينش بدست دور از آن‌رو خواب دشوار آيد اين درمانده را * خواب دشوار آيد آنكس را كه بالينش بدست آنكه بوى زلف مشكينش مرا آشفته ساخت * چون لسانى گر نگيرم زلف مشكينش بدست * اى شوخ به قصد دل ما چند توان بود * سنگين‌دل و بىمهر و وفا چند توان بود با اهل وفا تيره و چون آينه با غير * با اهل كدورت بصفا چند توان بود بر گرد مهت دايره بست آن خط نازك * در دايرهء جور و جفا چند توان بود رخسار خراشيدم و بر خاك نشستم * ماتم‌زدهء كوى بلا چند توان بود آن گل بمراد دگرانست لسانى * چون بلبل بيهوده‌سرا چند توان بود * خوبرويان همه اسباب جفا ساخته‌اند * عاشقان را هدف تير بلا ساخته‌اند هر كجا سيمبران جيب گشادند چو گل * بيدلان پيرهن از شوق فنا ساخته‌اند نيست كوته‌نظران را خبر از عشق بتان * جلوه‌گاه از رخشان ديدهء ما ساخته‌اند سبزهء جان لب شيرين دهنانست كز آن * مايهء زندگى و شهد شفا ساخته‌اند لعل سيراب بتان آب حياتست ولى * تشنه بر خون دل اهل وفا ساخته‌اند با غم عشق لسانى جگرخوار بساز * كه بهر درد و غمى سوخته‌ها ساخته‌اند