ذبيح الله صفا
823
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
هرچند كه آزرده ز بيداد نگرديم * آن نيست كه از عذر ستم شاد نگرديم چون بتكدهء كهنه به نزديكى كعبه * گويا كه خدا خواست كه آباد نگرديم خار سر ديوار تو بر جان زده ناخن * گرد گل و پيرامن شمشاد نگرديم كوه از مژه در عشق توان كند و ليكن * بر همزن هنگامهء فرهاد نگرديم خاصيت عشق است پريشان شدن از لطف * بايد كه سراسيمه ز بيداد نگرديم ما حلقهبگوشان باسيرى چو درافتيم * همت بگماريم كه آزاد نگرديم * آتش ز شكوه بر دل اندوهگين مزن * دوزخ اگر نهاى نفس آتشين مزن ترسم كه نازنيندلت اندوهگين شود * پر بر غبار خاطر ما آستين مزن هر استخوان كه در تن ما بود آب شد * الماس بر جراحت ما بيش ازين مزن هر قطره نيست لايق آن گلشن اى سحاب * آنجا جز آب ديدهء ما بر زمين مزن نورى ز نالهات جگر سنگ گشت خون * بىدرد ارغنون محبت چنين مزن * ما بىخور و خوابيم و جهان مطبخ ماست * ما كشتهء عشقيم و جهان مسلخ ماست ما را نبود هواى فردوس از آنك * صد مرتبه بالاتر از آن دوزخ ماست * خوش كرد دلم كه سبحه را تار گسيخت * بگذاشت كليسيا و زنار گسيخت تا نيك پرستارى عشق تو كند * سررشتهء كفر و دين بيكبار گسيخت * كى ديده ور از جمال ايمان گردم * از كردهء بد كجا پشيمان گردم خاكم ز كليسيا و آبم ز شراب * كافرتر از آنم كه مسلمان گردم * تا كى بهوس بستر خواب اندازم * تا چند بجوى ديده آب اندازم تا كى چو سر از بالش غم بردارم * پيراهن تر بر آفتاب اندازم * در عشق تو ز اميد فروريزد خون * يك دم نه كه جاويد فروريزد خون