ذبيح الله صفا

822

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

مگر همان تو بمى دادنم چنان سازى * كه استخوان شودم در ملايمت چو دوال ميى كه از دهن شيشه چون فروريزد * لب پياله زند از حرارتش تبخال بخوبيى كه اگر ديو روى ازو شويد * سرآمد همه عالم شود بحسن و جمال و بال كس نشود خوردنش كه خيره كند * فروغ طلعت او چشم كاتب اعمال هزار نامه سيه را لحد برافروزد * بوقت عرض عمل از فروغ شمع مثال ز ابر ساغر آن مى حذر كند ساقى * كه ناگهش بزند برق بر سياهى خال ميى كه گر بچشانند از آن بحور كند * هزار چشمهء كوثر فداى يك مثقال اگر به خاك فتد قطره‌يى برون ريزد * درون سينه نهان هر كجا كه دارد مال به اين طريق كه گويد گذشته در دل او * خيال دست و دل داور ستوده‌خصال * گفتى چرا دادى ز كف آن ترك كافركيش را * اندك شكيبى داشتم گم كرده بودم خويش را گر در دلم آن غمزه‌زن نايد نمىرنجم از آنك * كارى نه بس آسان بود ديدن درون ريش را در كار من كن همتى زاهد كه باز از جاهلى * در ورطه‌يى افگنده‌ام عقل صلاح‌انديش را عمرم بهجران صرف شد سوى خودم كم خوان از آنك * شادى دم مردن بود حسرت‌فزا درويش را ترسم ازين بيگانگى خجلت كشد آن بىوفا * نورى بيادش آورم آن روزگار پيش را * كدام روز غمت كشورى بهم نزدست * كرشمه‌هات صف لشكرى بهم نزدست بدام عشق تو آن بلبلم كه در همه عمر * باشتياق رهايى پرى بهم نزدست كسى كه بر سر زلف تو بنگرد داند * كه روزگار مرا ديگرى بهم نزدست تو فتنهء دگرى ورنه تا جهان بودست * بنيم تاخت كسى كشورى بهم نزدست چه سود نورى ازين گفت‌وگو ترا كه هنوز * سفينهء غزلت دلبرى بهم نزدست * گهى كه چشم سياه تو ميل ناز كند * هزار رخنه بجان و دل نياز كند شكارپيشه نگاه ترا شوم قربان * كه صيد را نگذارد كه چشم باز كند چو طوف كوى تو و سجدهء تو بتوان كرد * چرا بكعبه رود كس چرا نماز كند *