ذبيح الله صفا

821

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

نه عندليب كه تا گل ببوستان باشد * نياز باشد و چون موسم خزان آيد ز بوستان برود ، باز چون شود نوروز * دو روز پيشتر از گل ببوستان آيد مريض عشق تو زهر اجل چنان نوشد * كه از تصور آن آب در دهان آيد پس از مشاهدهء ذوق جانفشانيها * كجا به چشم كسى عمر جاودان آيد گر از نشاط نميرد دگر نخواهد مرد * دمى كه دوست ببالين ناتوان آيد يكى ز روى عرقناك پرده يكسو نه * كه آب و رنگى بر چهرهء جهان آيد اگرنه بر سر بازار عشق و رسوايى * مرا هميشه زيان بر سر زيان آيد گشوده‌ام در دكان جان و منتظرم * كه بد معامله‌يى بر در دكان آيد علاج ديدهء ما خاك آستان شماست * ولى دريغم از آن خاك آستان آيد بود چو پند پدر سودمند بر دل ما * ملامتى اگر از عشق مهربان آيد ز بيم آب شدم اين گرفتگى تا كى * تبسمى كه بدل قوت و توان آيد گناهكار برحمت اميدوار شود * چو خنده بر لب سلطان كامران آيد ز شاه عشق شكستى كه بر خرد آمد * كجا ز تيغ اجل بر سپاه جان آيد چنان كه كشور دل فتح كرد لشكر عشق * گشاد قلعهء چرخ از خدايگان آيد جهانگشا و جهانبخش شاه اسمعيل * كه زر ز عشق ثنايش برون ز كان آيد * بكام دل ننشستيم در حريم وصال * زهى سپاس خداوند بر سلامت حال درآمد از در من دلبرى كه از رويش * چراغ ديده برافروخت شعلهء اقبال بتى چنان‌كه به روى زمين چو بخرامد * كند ز حلقهء چشم فرشتگان خلخال بتى ز سنگدلى آنچنان كه كافى نيست * براى لوح سر خاك كشتگانش جبال نمىسزد اگر انصاف در ميان آيد * خدنگ غمزهء او را نشانه چشم غزال بلا به گفتمش از چهره پرده يكسو نه * مگر ستارهء عيشم برون رود ز و بال نقاب ناز برافگند و گفت مىخواهم * ترا بغايت ازين شادتر بروز وصال بنوش بادهء قوت‌فزا چو برنپرد * ز آشيانهء دل مرغ غم بسستى بال جواب دادم و گفتم كه تا تو ورزيدى * بگرم كردن هنگامهء نشاط اهمال چنان شدست رگم از فسردگى در تن * كه از حرارت خورشيد ريشه‌هاى نهال