ذبيح الله صفا
796
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
اوست بلكه به نسبت با اهل زمان مرتبهء وى را چندين بالا بردهاند و او حتى در قصيدهسرايى هم نتوانست همتراز وى شاعران قصيدهگوى نيمهء دوم سدهء هشتم و اولهاى سدهء نهم باشد . و اما اينكه غزلهايش را نپسنديدهاند گويا بسبب توجهى باشد كه او در آنها بالفاظ و آرايشهاى ظاهرى آنها كرده است و اينكه لطفعلى خان آذر بيگدلى گفته « از بس اوقات صرف لفاظى كرده و باظهار استادى پرداخته دور نيست كه اندك كوتاهى در تحصيل مضامين دلنشين تازه فرموده باشد » بايد ظاهرا ناظر به همين غرض باشد و حقيقت آنست كه او در بعضى از غزلها درست همان شيوهيى دارد كه در قصيدهها داشت و مثلا در يك غزل كه نقل خواهم كرد وى در مصراع دوم از هر بيت « دى » و « امشب » و « امروز » را التزام كرده و يا در بعضى ديگر كوشيده است كه از به كار داشتن صنعت مماثله و موازنه كه جايش قصيده است ، غافل نماند ، و پيداست كه اين طرز در نظر غزلسرايان زمان كه سادهگويى و مضمونجويى را مىپسنديدند خوشايند نمىافتاد . محتشم در ساختن ماده تاريخ و مرثيه و منقبت در عهد خود و بعد از آن مشهور بود . دوازده بند او در مرثيه حسين بن على ( ع ) و واقعهء كربلا از منظومههاى معروفيست كه تا زمان ما در مجلسهاى عزاى آن امام زبانزد مرثيهخوانان و روضهخوانان و بقول آذر « در اكثر بلاد اسلام بين الخاص و العام مشهورست » . ازوست : دهندهيى كه به گل نكهت و به گل جان داد * بهر كه هرچه سزا ديد حكمتش آن داد بعرش رتبهء عالى بفرش پايهء پست * ز روى مصلحت و راى مصلحتدان داد دو كشتى متساوى اساس را در بحر * يكى رساند بساحل يكى بطوفان داد دو سالك متشابه سلوك را در عشق * يكى نويد بوصل و يكى بهجران داد بقد سرو روان داد جنبشى تعليم * كه خجلت قد رعناى سرو بستان داد ز باغ حسن سيهنرگسى چو چشم انگيخت * به آن بلاى سيه خنجرى چو مژگان داد بچشمهاى سيه شيوهيى ز نار آموخت * كه هركه خواست بدان شيوه دل دهد جان داد