ذبيح الله صفا
797
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
چو پادشاهى اقليم صورت و معنى * زياده از همه شاهان بمير ميران داد . . . * ز آهم بر عذار نازكش زلف آنچنان لرزد * كه عكس سنبل اندر آب از باد وزان لرزد خرامان چون شوى گردد تنت سر تا قدم لرزان * بسان گلبنى كز نازكى گلها بر آن لرزد ز آه سرد من لرزد دل محزون بر آن كاكل * چو مرغى كز نسيم صبحگه در آشيان لرزد جوانى جان من پند غلام پير خود بشنو * مكن كارى كه از دستت دل پير و جوان لرزد به قصد خون مظلومان چو بندى بر ميان خنجر * دلم چون برگ بيد از بهر آن نازكميان لرزد نينديشد ز خون مردم آن مژگان مگر آن دم * كه رمح موشكاف اندر كف شاه جهان لرزد شه گيتىستان تهماسب آن كز بيم رزم او * تن پيلدمان كاهد دل شير ژيان لرزد . . . * نشانده شاه غمت گرد دل سپاهى را * كه دست نيست برو هيچ پادشاهى را بنيم جان چه كنم با نگاه دم بدمش * كه صدهزار شهيدست هر نگاهى را و ليك جان دو عالم بباد دادهء اوست * درو اثر چه بود نالهيى و آهى را به راه مهر و وفا كند كوهكن صد كوه * ولى نكند ز ديوار هجر كاهى را * حسن روزافزون نگر كان خسرو عالىركاب * دى هلالى بود و امشب ماه و امروز آفتاب جرات من بين كه در جولانگهش بوسيدهام * دى زمين امروز نعل بادپا امشب ركاب دور آخر زد ببزم آتش كه آن ميخواره داشت * شام تمكين نيمشب تسكين سحرگه اضطراب محتشم در لشكر صبر از ظهور شاه عشق * بود دى تشويش و امشب شور و امروز انقلاب * خيالش را بنوعى انس با جان منست امشب * كه با اين نيمجانيها دو جانم در تنست امشب به كف شمشير و در سر باده چند اغيار را جويى * مرا هم هست جانى گر غرض خون كردنست امشب ز بدمستى بمجلس دستم اندر گردن افگندى * اگر من جان برم صد خونت اندر گردنست امشب دمى بر محتشم پيما مىديد ارى اى ساقى * كه دوقش جرعهخواه از بادهء مردافگنست امشب * در چمن ديدم گلى روى توام آمد به ياد * نكهتى آمد ازو بوى توام آمد به ياد