ذبيح الله صفا
791
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
يك زمان بنشين كه مىخواهم به پيشت جان دهم * ز آنكه باقىماندهء عمرم زمانى بيش نيست از جفا و جور خوبان ارسلان چندين منال * چون جفا و جور ايشان امتحانى بيش نيست * قصر حيات را بفلك سركشيده گير * هردم درو بعمر طبيعى رسيده گير پيمانهء بقا دم آخر چو پر كنند * از جام عيش بادهء عشرت چشيده گير چون نااميديست سرانجام روزگار * از نخل عمر ميوهء اميد چيده گير ز آن پيشتر كه رشتهء عمر تو بگسلد * از هرچه هست تار تعلق بريده گير هرجا پرىوشى كه بود جان خراب او * از ديگران رميده به خود آرميده گير هر جوهرى كه حاصل بحر است و نقد كان * از بهر زيب و زينت دنيا خريده گير خلقى به راه عشق تو جانها كشيدهاند * اى شهسوار حسن عنان را كشيده گير بهر خدا كه گوش مكن قول مدعى * حرفى ازو اگر شنوى ناشنيده گير اى باد اگر به خاك در او گذر كنى * از بهر ارسلان قدرى نور ديده گير * اى شهسوار خاك ره توسنت شوم * حيران چشم و غمزهء مردافگنت شوم دامنكشان به خاك اسيران چو بگذرى * خواهم غبار رهگذر دامنت شوم اى برده غمزهات دل خلقى بساحرى * مفتون سحر غمزهء جادوفنت شوم بيرحم و آهنيندل و خونريز و سركشى * قربان سختى دل چون آهنت شوم مىبينيم بگريه و ناديده مىكنى * از جان هلاك ديدن و ناديدنت شوم با دشمنان چنين كه ترا ميل خاطر است * من هم عجب مدار اگر دشمنت شوم روشندلى به ياد رخ يار ارسلان * پروانهء چراغ دل روشنت شوم * آه دلم گر اثرى داشتى * شام اميدم سحرى داشتى چشمهء خورشيد شدى ديدهام * سرمهء گر از خاك درى داشتى گرد سرت گشتى و كردى طواف * كعبه اگر بال و پرى داشتى دير شدى كعبهء اسلام اگر * چون تو ز حق بىخبرى داشتى خسرو عشاق شدى كوهكن * گر غم شيرين بسرى داشتى