ذبيح الله صفا
769
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
كرامت كن درونى دردپرورد * دلى در وى درون درد و برون درد بسوزى ده كلامم را روايى * كز آن گرمى كند آتش گدايى دلم را داغ عشقى بر جبين نه * زبانم را بيانى آتشين ده سخن كز سوز دل تابى ندارد * چكد گر آب ازو آبى ندارد دلى افسرده دارم سخت بىنور * چراغى زو بغايت روشنى دور ندارد راه فكرم روشنايى * ز لطفت پرتوى دارم گدايى اگر لطف تو نبود پرتوانداز * كجا فكر و كجا گنجينهء راز ز گنج راز در هر كنج سينه * نهاده خازن تو صد دفينه ولى لطف تو گر نبود ، به صد رنج * پشيزى كس نيابد زآنهمه گنج چو در هر گنج صد گنجينه دارى * نمىخواهم كه نوميدم گذارى به راه اين اميد پيچ در پيچ * مرا لطف تو مىبايد دگر هيچ * يكى ميلست با هر ذره رقاص * كشان آن ذره را تا مقصد خاص رساند گلشنى را تا بگلشن * دواند گلخنى را تا بگلخن شود اين ميل چون جمع و قوىپى * شود عشق و درآيد در رگ و پى اگر صد آب حيوان خورده باشى * چو عشقى در تو نبود مرده باشى مزاج عشق بس مشكلپسندست * قبول عشق در جاى بلندست شكار عشق نبود هر هوسناك * نبندد عشق هر صيدى بفتراك عقاب آنجا كه در پرواز باشد * كجا از صعوه صيدانداز باشد گوزنى بس قوىبنياد بايد * كه بر وى شير سيلى آزمايد مكن باور كه هرگز تر كند كام * ز آب جو نهنگ لجهآشام دلى بايد كه چون عشق آورد زور * شكيبد با وجود يك جهان شور اگر دارى دلى در سينهء تنگ * مجال غم درو فرسنگ فرسنگ صلاى عشق درده ، ورنه زنهار * سر كوى فراغ از دست مگذار در آن طوفان كه عشق آتشانگيز * كند باد جنون را آتشآميز اساسى گر ندارى كوهبنياد * غم خود خور كه كاهى در ره باد