ذبيح الله صفا
733
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
مژگان تو در پيش سرافگنده ازين شرم * كز چشم تو آثار مى ناب نمايد چون اشك من آن خانهنشين پردهدرى بود * از شرم كنون چون در ناياب نمايد ميلى شده پابستهء آن زلف و بچشمش * مژگان تو چون خنجر قصاب نمايد * بار غم سنگيندلان بر جان غمفرسا نهند * هر كرا از پا دراندازند بر سر پا نهند در مقام چارهسازى چون شوند اين سركشان * بر سر زخم تمنا داغ استغنا نهند منزلم از بس كه چون ماتمسرا پرشيونست * خلق يكيك چشم بر در گوش بر غوغا نهند شرم بادا عاقلان را كز پى دفع جنون * داغ بر سر بند بر پاى من شيدا نهند خلق را شد عذر تقصيرات ما تقرير حرف * با تو صد بيگانه دل بر آشنايان نانهند پا برون نتوانم از ويرانه چون ميلى نهاد * بس كه طفلان سر بدنبال من رسوا نهند * حاصل ما از نويد وصل پيغامست و بس * كار او از پختهكارى وعدهء خامست و بس داد دشنام از دعا ، گويا نمىداند كه ما * مدعايى كز دعا داريم دشنامست و بس خوشدلم كز بهر ناكامى نباشد بهرهمند * كامجويى كش بدل انديشهء كامست و بس كى دلم چون مرغ بسمل گيرد از مردن قرار * عاشقان را در دل آرام از دلارامست و بس اى كه دارى خار هستى در قدم منشين ز پا * كز تو تا منزلگه مقصود يك گامست و بس مست مى را سرخوشى هر لحظه از بيماريست * سرخوشان عشق را مستى ز يك جامست و بس هر طرف در عهد حسنت نامزد خلقى بعشق * ميلى بيچاره در عشق تو بدنامست و بس * ز من در شكوه آن شوخ بلا بودست دانستم * رقيبان را سر جنگ از كجا بودست دانستم بمجلس صحبت او با رقيبان گرم بود امشب * بايشان پيش ازين هم آشنا بودست دانستم در آغاز محبت چند روزى كز وى آسودم * فريبش مانع جور و جفا بودست دانستم رقيبان در تماشا بودهاند امروز و من غافل * تغافلهاى امروز از كجا بودست دانستم نشد تغيير در اطوار آن غير آشنا پيدا * قبول التماسم از حيا بودست دانستم بمجلس باز آمد يار بعد از رفتن ميلى * از آن رفتن چه او را مدعا بودست دانستم *