ذبيح الله صفا

734

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

به من كه مست خرابم شراب ناب مده * ببين خرابى حال من و شراب مده تمام عمر دلم رخت زيركى اندوخت * ز سيل باده تو اين خانه را به آب مده ببزم خون دل از ديدهء صراحى مى * مريز ، گريه به ياد من خراب مده بمى مبر ز دلم اعتدال تا عمرى * مرا ز كلفت شرمندگى عذاب مده بمستى ار سخن بيخودانه‌يى گويم * مرنج از من و جرم مرا جواب مده دلم كه چون جگر ميلى از تو مىسوزد * حلال تست ، كسى را ازين كباب مده * از بس كه كرده‌ام گله هرجا ز خوى او * شرم آيدم دگر كه ببينم بسوى او شرمنده‌وار مىگذرد چون به من رسد * تا آنچه كرده است نيارم به روى او قاصد به من خبر مگو از التفات يار * رو با كسى بگو كه ندانسته خوى او هر دم رقيب از پى تحقيق حال من * سازد بهانه‌يى و كتد گفت‌وگوى او هردم ز بهر يك نگه آشناى يار * تا صيد كيست آهوى بيگانه‌خوى او ميلى چنين كه برده ز راهش فسون غير * بودن نمىتوان بره آرزوى او * دلت اى غير از رشك دلم شادست پندارى * باستغناى او كارت نيفتادست پندارى ز من بگذشت و دست او رقيب از دست نگذارد * هنوزش خون چون من ناكسى يادست پندارى چنان وقت تماشا حيرتم بر حيرت افزايد * كه چشمم بر رخش هرگز نيفتادست پندارى ز غير آن تندخو رنجيده و ظاهر نمىسازد * بناى رنجش او سست‌بنيادست پندارى بوقت آشتى هر دم گناهم بر زبان آرد * هنوز آن جنگجو در بند بيدادست پندارى ببزمش رفته‌ام ناخوانده و بينم هراسانش * نهان از من پى غيرى فرستادست پندارى ز كف مرغ دل ميلى بسوى نخل بالايش * شتابان مىرود ، مرغ نو آزادست پندارى * اى جان تلخكام ، خراب از چه باده‌اى * كز پا فتاده‌اى و دل از دست داده‌اى اى ديده ، در مشاهدهء كيستى كه باز * هرسو به روى خود در دولت گشاده‌اى اى صبر هر زمان ز زمان دگر كمى * وى درد هردم از دم ديگر زياده‌اى شوخى كه وعده داشت به من دوش مىگذشت * گفتم به خود كه بهر چه روز ايستاده‌اى