ذبيح الله صفا
727
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
ز جو برده برگ خزان تاب را * زده صيقل آيينهء آب را تو هم كن از آن آب گلگون كرم * كز آيينهء دل برد زنگ غم بيا مطربا زآن نى هفتبند * پرآوازه كن هفت چرخ بلند بلب نه نى و در دمم بنده ساز * بدم چون مسيحا مرا زنده ساز خزانست از ايام گل ياد كن * چو بلبل ز نى نغمه بنياد كن نى خشك كو نغمهء تر دهد * نهانيست كاندر خزان بردهد بيا ساقى آن راحت روح را * مداواى دلهاى مجروح را به من ده كه رنجورم و ناتوان * گل زرد من كن بمى ارغوان خزانى چنين فرصت از روزگار * بهار جوانى غنيمت شمار بغفلت مده زندگانى بباد * مكن بر بهار و خزان اعتماد ( شاهرخنامه ) « 1 » جهان گرديده داناى سخندان * چنين رخش سخن راند بميدان كه چون مرغ دل فرهاد مسكين * مقيد شد بدام زلف شيرين شهنشه را كسى ز آن آگهى داد * كه بر خسرو مبارك عشق فرهاد دلش شد زلف شيرين را عنانگير * به خود ديوانه آمد سوى زنجير به ياد لعل آن شيرينشمايل * در آب و آتش است از ديده و دل لب ميگون وى دل بردش از دست * خيال مى فتاد اندر سر مست هواى آن زنخدان بردش از راه * بپاى خود شتابان شد سوى چاه خيال زلفش او را در سر افتاد * به خود رفت و بدام غم درافتاد تمناى لبش پيش آمد او را * نمك بر سينهء ريش آمد او را ببالايش دل او مبتلا شد * ز دست دل گرفتار بلا شد به ياد لعل شيرين با دل تنگ * برون مىآورد لعل از دل سنگ به ياد چشم او گريان و نالان * كند نظارهء مشكينغزالان
--> ( 1 ) نقل اين بيتها از شيرين و خسرو قاسمى براى آنست كه خواننده چگونگى تقليد پابپاى مقلدان نظامى را ازو بداند .