ذبيح الله صفا

1180

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

يا زيدرى ، يا نسوى ، يا همهء آنها نوشته‌اند . تحصيلات او در خراسان و شايد در زادگاه او ، در علوم مختلف زمان ، خاصّه در ادب پارسى و عربى و در علم ترسّل و انشاء صورت گرفت ، و در اوان جوانى مدتى در خدمت امراى محلّى نسا بسر برد و در كشاكش فتنهء مغول مدتى در اطراف زادگاه خود سرگردان بود تا عاقبت بسال 622 از جانب نصرة الدين حمزة بن محمّد صاحب نسا ، كه زيدرى سمت نيابت او را داشت ، مأمور شد تا با هدايايى بدرگاه غياث الدين خوارزمشاه كه در آن روزگار قدرتى بهم رسانيده و بجاى مقابله با مغول سرگرم آزار امراى محلّى عراق و برخى از نواحى خراسان بود ، برود ولى در راه بقسمتى از قواى سلطان جلال الدين خوارزمشاه بازخورد و چون گمان نمىبرد كه كار غياث الدين نضجى بگيرد روى بدرگاه مينكبرنى نهاد و در همدان باردوى آن پادشاه جنگاور پيوست و به خدمت شرف الملك جندى وزير سلطان رفت و نامه و هداياى نصرة الدين حمزه را بدرگاه خوارزمشاه تقديم نمود و براى نصرة الدّين منشور ولايت نسا و بعض نواحى مجاور را دريافت امّا در همين هنگام خبر يافت كه فرستادهء غياث الدين مخدوم او را كشت و نيز بكسان و بستگان خود او و اموال و اثقالش ابقاء ننمود و براثر اين حوادث ناگزير در اردوى جلال الدين باقى ماند و بعد از غلبهء او بر آذربايجان ديوان انشاء به دو مفوّض گرديد . ازين پس شهاب الدين همواره در خدمت جلال الدين خوارزمشاه بسر مىبرد و از جملهء رجال بزرگ و متنفّذ دستگاه او بود و در غالب لشكركشيهاى سلطان حضور داشت و گاهى نيز از جانب او برسالت و حلّ و فصل اختلافات خوارزمشاه و امراى محلّى مىرفت و همچنان در گزاردن اين گونه خدمات بود تاآنكه در آخرين برخورد سلطان جلال الدين با لشكر تاتار بسال 628 او نيز مانند مخدوم خويش فرار را بر قرار اختيار كرد و از معركه جان بدر برد ، سلطان تا نزديكى ميّافارقين رفت و در آنجا بر دست كردى بقتل رسيد و زيدرى مدتى در بلاد آسياى صغير و آذربايجان سرگردان بود تا عاقبت در