ذبيح الله صفا
741
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
دانى چراست اينهمه اضداد و اختلاف * تا عاقلانِ دَور كنند اعتبارها كاز خاكِ خون سرشتهء بيچاره آدمى * بادِ فنا چگونه برآرد دمارها * * كراست در همه عالم مسلّم اين دعوى * كه مرد عشق نه دين برگرفت و نه دُنيى نهاده زير قدم نفس ناتمام و بكرد * ز كفر و دين و بد و نيك و شرّ و خير برى ز هيچ طايفه اين عهد باز نتوان يافت * نكرده هستى خود بر مراد دوست فدى ميان عشق و هوس عقلشان چه فرق نهد * جماعتى كه ندانند اسفل از اعلى روندگانِ رَهِ كعبه را ز غايت شوق * سَموم باديه خوشتر ز سايهء طوبى بزهد و تقوى هرگز نبودهام خرسند * بدرس مدرسه هرگز نخوردهام اجرى چه كار با من شوريده هوشمندان را * كه مىكنند بنقصان عقل من فتوى رقيبم از مى و معشوقه مىدهد توبه * سپاس دارم و منّت ، چنان كنم آرى وليك هم دوگمانم هنوز و نه يكروى * بقول خويش ندانم وفا كنم يا نى جواب قصّه همين بود و بس كه بشنيديد * بلى دگر نتوان كرد فطرتِ اولى * * ز صورت كى بگرديدست عالم * نگردد نيز تا باشد چنين هم زمين و آسمان برجاى خويشند * يكى گردان يكى استاده محكم برآيد آفتاب از حلق مشرق * فرو گيرد شفق در مغربش فَم همان خورشيد هرشب مىكند سير * همان صبح او سحرگه مىزند دم شب است و روز و سال و ماه ، گردند * به ترتيب اينهمه در يكدگر ضم اگر عدلست وگر ظلم از من و تست * كه ما هم جنتيم و هم جهنّم تو دلتنگى و گرنه هست دنيا * سراى روشن و زيبا و خرّم دروغست آن بمعنى گرچه گويند * كه نوش از ساغر دنيا بود سمّ غم و شادى ندارد اعتبارى * بشادى باده مينوش و مخور غم