ذبيح الله صفا
742
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
جهان تاريك باشد گر نباشد * دراو روشن دلى از نسل آدم * * « 1 » وقتى ز ما ياد آمدى هر هفتهيى آن ماه را * اكنون ملال خاطرش بر ما ببست آن راه را بىجرم غيرت مىكند ور نيز جرمى كردهام * هم چشم دارم كاز كَرَم بردارد آن اكراه را گر مىكشد عين رضا ور نيز مىخواند مرا * بر خون و مال بندگان حكم است و فرمان شاه را بر اعتماد صابرى با عشق كردم كاذبى * در پيش صرصر راستى وز نى نباشد كاه را عشق جهان آشوب را از هر طرف افتد گذر * بانگ شبيخون برزند غارت كند بنگاه را بر مسند مصر دلم بنشست چون يوسفوشى * يعنى كه بىمسند نشين رونق نباشد گاه را قدرش نداند كس چو من با چون زليخا عاشقى * آرى نباشد حاصلى از قدر يوسف چاه را گفتم نزارى را مكن با زورمندان امتحان * بر شاخ بالا دسترس كمتر بود « 2 » كوتاه را * * كه ديدهاى كه چو من در فراق يار بسوخت * بسوخت آتش هجران مرا و زار بسوخت مرا ببين وز من اعتبار كن يارا * اگر كسى نشنيدى كاز انتظار بسوخت غم تو صاعقهيى در ميان جانم زد * كه ترّ و خشك وجودم باعتبار بسوخت سرشك ديده چنان مىرود ز سوز جگر * كه قطره قطرهء چون ژاله در كنار بسوخت نفسنفس كه برآمد ز حلق پر دودم * ز تاب آتش آهم شراروار بسوخت چنان دماغ دلم از تف سموم خيال * بسوختست كه هم خواب و هم قرار بسوخت بسوزد آتش دوزخ وجود عاصى را * چنان كه جان نزارى ز هجر يار بسوخت * * اين سرو خرامان ز گلستان كه برخاست * وين ترك پرىوش ز شبستان كه برخاست اين فتنه كازو خيره بماندند زن و مرد * در عهد كه بوده است و بدوران كه برخاست تا اين بت كافر بچه با آن دل سنگين * در كشتن فرزندِ مسلمانِ كه برخاست زلف از پى برهمزدن كارِ كه بربست * خاص از پى خون ريختن جانِ كه برخاست
--> ( 1 ) - غزلهاى نزارى منقولست از رسالهيى كه آقاى دكتر سيد على مجتهدزاده دربارهء نزارى تهيه كرد . ( 2 ) - در اصل : رسد