ذبيح الله صفا

1142

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

تويى مرا بَدَل دل اگرچه دلدارى * تويى مرا عوض جان اگرچه جانانى ز چشم من همه اكنون تويى كه مىبينى * ز عقل من همه اكنون تويى كه مىدانى ز مغربى بشنو بعد ازين اگر شنوى * ز او نداى انا الحقّ و قول سبحانى * * خيزم طرب و نشاط و عيش آغازم * خود را بخرابات مغان اندازم ز آنجا بقمار خانه راهى سازم * تا هرچه مرا هست بكُلّ دربازم * من مست و خراب و مىپرست آمده‌ام * مدهوش ز بادهء الست آمده‌ام تا ظن نبرى كه باز گردم هشيار * هم مست روم از آنكه مست آمده‌ام * من دانهء خال و زلفِ چون دام توام * من آينهء روى دلارام توام پيمانهء بادهء غم انجام توام * هم جام جهان‌نما و هم جام توام * نابرده بصبح در طلب شامى چند * ننهاده برون ز خويشتن گامى چند در كسوت خاصّ آمده عامى چند * بدنام‌كنندهء نكونامى چند