ذبيح الله صفا

1135

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

مراجعه شود . از اشعار اوست : دوش از دَرِ ميخانه بديديم حرم را * مَى نوش و ببين فُسْحَتِ ميدان كرم را فرمان خرد بر دل هشيار نوشتند * حكمى نبود بر سَرِ ديوانه قلم را اى مست گر افتى بسَرِ تربت شاهان * مشتاق لب جام بيابى لب جم را پاى ستم از ساحت جان گرد برآورد * بنشين و بَمى باز نشان گرد ستم را چنگت خبر از راه طرب داد و ، ز پيران * بشنو سخن راست ، مبين پشتِ نجم را در شيشه اگر مى نكنى نيست خيالت * ليكن غم بسيار بود دولت كم را صبح است كمال و مى و آواز خوشِ نى * برخيز و غنيمت شمر اين يك دوسه دم را * * كدام دل كه ز دست تو پاى در گل نيست * چه جَور كز تو بر آشفتگان بيدل نيست بفرقت توام از زندگى ملال گرفت * كه بىوصال تو از عمر هيچ حاصل نيست معيّن است كه دارد طبيعت حيوان * كسى كه روى تو ديد و بطبع مايل نيست نرفت سيل سرشكم ز آستان تو دور * كه رفتن از دَرِ دولت طريق سائل نيست محال عقل تمام است ناصحا بارى * تو گر نصيحتِ شخصى كنى كه قابل نيست كمال حسن ترا بر تو چون كند روشن * كه هيچ آينه با او چنان مقابل نيست بغايتى برسيد اتّصال من با دوست * كه جز كمال كسى در ميانه حائل نيست * * زاهدان كمتر شناسند آنچه ما را در سرست * فكر زاهد ديگر و سوداى عاشق ديگرست زاهدا دعوت مكن ما را بفردوس بَرين * كآستان همّت صاحبدلان ز آن برترست گر براند از خانقاهم پير خلوت باك نيست * ديگران را طاعت و ما را عنايت رهبرست مىبروى گلرخان خوردن خوشست امّا چه سود * اين سعادت زاهدانِ شهر ما را كمترست ما برِندى در بساطِ قُرب رفتيم و هنوز * همچنان پير ملامتگر بپاى منبرست چون قلم انگشت بر حرفم منه صوفى كه من * خرقه كردم رَهنِ مستان و سخن در دفترست