ذبيح الله صفا
1136
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
داشت آن سودا كه سر در پايت اندازد كمال * سر نهاد و همچنانش اين تمنّا در سرست * * عَرَفات عشقبازان سَرِ كوى يار باشد * بطواف كعبه زين در نروم كه عار باشد چو سرى بر آستانش ز سَرِ صفا نهادى * بصفا و مروه اى دل دگرت چه كار باشد قدمى ز خود برون نه برياض عشق ، كاينجا * نه صُداع نفحهء گل نه جفاى خار باشد بمعارِجِ انا الحق نرسى ز پاى منبر * كه سَرى شناسد اين سِر كه سزاى دار باشد ز مى شبانه ساقى قدحى بيار پيشم * نه از آن ميى كه او را بسحر خمار باشد نكند كمال ديگر طلب حضور باطن * كه قرارگاه زلفش دل بىقرار باشد * * ما بساط نيكنامى باز طى خواهيم كرد * خرقه و سجّاده رهن نقل و مىخواهيم كرد نوبهارست و جوانى و اوان عاشقى * گر كنون نَكْنيم تَرك توبه كى خواهيم كرد گر بزاهد مستى و رندى نمىكرديم فاش * بعد ازين اين كارها در پيش وى خواهيم كرد زهد و تقوى سربسر اين نام و اين آوازه را * در سَرِ آواز چنگ و بانگ نى خواهيم كرد مَى چو ليلى گر شود در شهر ما دشوارياب * ما چو مجنون جستجويش حَىّ به حَىّ خواهيم كرد چون ببينى نام ما در دفتر زاهد ، كمال * آن ورق گردان كه ما آن نامه طى خواهيم كرد * * ترا چون چشم خود ديگر بمردم ديد نتوانم * دو چشم ديگرى خواهم كه از غيرت بپوشانم ز رشك از ديده خون ريزم گرَم در دل فرود آيى * ز دل فرياد برخيزد گرت در ديده بنشانم چو از رخ زلف ببريدى گسستى رشتهء عمرم * چو بر لب خال بنهادى نهادى داغ بر جانم بطاق ابروان خوانم ترا پيوسته پيش خود * بيا اى آيت رحمت به محرابت چو مىخوانم به خاك پاى تو خود چون رسد گلگونِ اشك من * كه در ره مىفتد هردم ، منش چندانكه مىرانم كمال از دوريم گفتى چها بگذشت بر چشمت * چو تو رفتى دُرِ سيراب رفت از چشم گريانم * *