ذبيح الله صفا

1110

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

از اوان شباب تا پايان زندگانى ، در تبريز گذشته ، در آنجا شاعرى آموخته و در شاعرى نام‌آور شده و در آن ديار مسكن و مأوى و يار و همدم داشته ، امّا ولادتش در شيراز و آن شهر شهر و « وطن » واقعى او بوده و او در يك قصيده اشتياق خود را بدان شهر اين گونه نشان داده است : حبّذا خطهء شيراز كه دل را همه‌وقت * بمقيمانش ز اندازه برونست اشواق اشتياقم بعزيزان وطن تا حدّيست * كه بود خاطر يعقوب بيوسف مشتاق بمشام دلم آن لحظه رسد نغمهء روح * كآيد از جانب شيراز نسيمى بعراق . . . خلاصهء سخن تقى الدين كاشانى دربارهء احوال اين شاعر چنينست كه وى از اوان صبا و طفوليت تا ايام كهولت به نظر تربيت اهل معرفت پرورش يافت و مدتهاى مديد در خدمت شيخ ركن الدين علاء الدولهء سمنانى تعليم گرفت چنان كه معروفست كه شيخ بسيارى از اسرار اين طايفه را كه ديگران قوت معرفت آن نداشتند با وى در ميان مىنهاد و در شأن او مىگفت كه « صحبت وى در كشف معارف و تبيين حقايق بمرتبهء كبريت احمرست ، چنانچه بهر مسئله و نكته كه از من سؤال نمود از هر باب حقايق و دقايق بطريق صواب و سداد بر من جلوه‌گر شده حقيقت اين سخن را تفهيم وى گردانيدم » و حتى شيخ علاء الدوله بنابر خواهش ابن نصوح رساله‌يى در « اسرار حالات نبوّت » برايش به فارسى نوشت . از مقدمهء اين رساله چنين مستفاد مىشود كه ابن النصوح در مصاحبت دوستى بصوفيا باد براى درك خدمت علاء الدولهء سمنانى رفت و شيخ كه آثار رشد را در جبين او ظاهر يافت

--> - از صفحهء پيش هر گوهر شريف كه زايد ز صلب تو * بىآب رو چو قطره بخاكش فروبرى * از آن زمان فلكم رخت دل بغارت برد * كه در نواحى تبريز فتنه و غوغاست چهارسال كنون شد كه در عراق عرب * رهى ز صحبت ياران و از ديار جداست گه از وداع اخلا دلم نديم ندم * گه از فراق احبا دو ديده جفت بكاست . . .