ذبيح الله صفا

1083

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

* * بروز كاف و الف در جمادى الاولى * بسال ذال و دگر حا و نون على الاطلاق خدايگان سلاطين مشرق و مغرب * جمال دنيى و دين شاه شيخ ابو اسحق ميان عرصهء ميدان خود « 1 » بتيغ عدو * نهاد بر دل احباب خويش داغ فراق و غزل مشهور خود را بمطلع : ياد باد آنكه سَرِ كوى توام منزل بود * ديده را روشنى از خاك درت حاصل بود به ياد او و بيادگار تعلّق خويش به خدمت و بدستگاه او سرود و در پايان آن كار را از تعريض بتصريح كشانيده در بحبوحهء دشمنى مبارزيان بابو اسحاقيان چنين گفت : راستى خاتم فيروزهء بو اسحاقى * خوش درخشيد ولى دولت مستعجل بود ديدى آن قهقههء كبك خرامان حافظ * كه ز سرپنجهء شاهين قضا غافل بود و باز در قطعهء ديگر « 2 » به ابو اسحق و رونق علم در عهد او اشاره نمود ؛ و طبعا با چنين ارادتى كه بشاه شيخ ابو اسحق داشت نمىتوانست قاتل او را بديدهء محبّت بنگرد خاصّه كه آن قاتل مردى درشتخوى و رياكار و محتسب‌پيشه بود « 3 » و شاعر آزادهء ما هواى دوستى

--> ( 1 ) - مقصود « ميدان سعادت » شيراز از بناهاى شيخ ابو اسحق است . ( 2 ) - : بعهد سلطنت شاه شيخ ابو اسحق * بپنج شخص عجب بود ملك فارس آباد . . . ( 3 ) - امير مبارز الدين محمد بن مظفر را بسبب سختگيريهايش در امر بمعروف و نهى از منكر « محتسب » لقب داده بودند . از آن جمله پسرش شاه شجاع دربارهء او كه باده‌فروشى را تحريم كرده بود ، گفت : رندان همه ترك مىپرستى كردند * جز محتسب شهر كه بىمى مست است و حافظ دو سه بار به اين محتسب مزور اشاراتى دارد : اگرچه باده فرح‌بخش و باد گل بيزست * ببانگ چنگ مخور مى كه محتسب تيز است . . . و : مى خور كه شيخ و حافظ و قاضى و محتسب * چون نيك بنگرى همه تزوير مىكنند و : سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده به گوش * كه دور شاه شجاع است مى دلير بنوش شراب خانگى ترس محتسب خورده * به روى يار بنوشيم و بانگ نوشانوش و : اى دل بشارتى دهمت محتسب نماند * وز مى جهان پر است و بت مى گسار هم