ذبيح الله صفا

1055

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

كارم ز دست رفته و بارم ز غم بدل * از روى مرحمت نظرى كن به كار من ز آنرو بكوى دوست گذارم نمىفتد * بگرفت اشك ديدهء من رهگذار من غم دامنم گرفته بدست جفا از آنك * يك لحظه غم نمىخوردم غمگسار من اى نور هردو ديده ز هجران روى تو * آشفته همچو زلف تو شد روزگار من بودم ز لعل بادهء تو مست بىخبر * بشكست چشم مست تو جانا خمار من زارى من گرفت جهانى بهجر و او * هرگز نظر نكرد باحوال زار من * * تير غم هجران تو از جان بگذشت * دل بود سپر تير بپيكان بگذشت چون ديد جراحتم طبيب دل گفت * بيچاره ، ترا درد ز درمان بگذشت * اسرار تو در ديده نهانست مرا * وز ديده سرشك خون روانست مرا چون سر بفداى راه عشقت كردم * اى هم‌نفسان چه جاى جانست مرا * شبهاى دراز بيشتر بيدارم * نزديك سحر روى ببالين آرم مىپندارم كه ديده بىديدن دوست * در خواب رود ، خيال مىپندارم ! * روزيت هواى من درويش نبود * رحميت برين خستهء دلريش نبود دانى كه عنايت تو با بنده چه بود ؟ * چون موسم گل كه هفته‌يى بيش نبود * تا بر درت اى دوست مرا بارى نيست * مشكلتر ازين بر دل من بارى نيست گر نيست ترا شوق مرا بارى هست * ور هست ترا صبر مرا بارى نيست * آن دوست كه آرام دل ما باشد * گويند كه زشتست ، بهل تا باشد