ذبيح الله صفا
1043
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
گر به چشم عاشقان بينى جمال خويشتن * همچو من آشفته گردى بر خيال خويشتن من چو مرآت ويم حسن از جمالش بردهام * جز جمال او نمىبينم مثال خويشتن ساقيا وقتست اگر جامى بمستان مىدهى * كز خمارى ماندهام اندر ملال خويشتن بادهيى خواهم كه بستاند مرا از من تمام * تا چو منصور آن زمان يابم وصال خويشتن قطرهيى ز آن باده كوه طور را صدپاره كرد * عاشق مسكين كجا ماند به حال خويشتن * * چشم بگشاى كه ديدار خدا جلوه نمود * ديده شو يكسرو در بند دَرِ گفتوشنود آن دلى كز ظلمات بشرى يافت خلاص * عكس انوار خدايست درو هرچه نمود باده صافست مپندار كه رنگين شده است * آن ز همرنگى جامست كه شد سرخ و كبود موج درياى قِدَم شبنم امكان بر دست * شد نهان غيب و شهادت همه در بحر وجود عشق بىپرده همى باخت معين با رخ دوست * پيش از آن كز من و ما نام و نشان هيچ نبود * * چنان از روزن دل نور آن دلدار مىتابد * كه خورشيد جمالش از در و ديوار مىتابد از آن از ظلمت تن مىرهد جانم كه هر ساعت * مرا از مطلع دل لمعهء انوار مىتابد جمال يار مىخواهى بذرات جهان بنگر * كه هر ذره است مرآتى كزو ديدار مىتابد مگر تاب آورد سرپنجهء شير تجلّى را * دلى كز عشق دست عقل دعوىدار مىتابد ز استغناش زخم لنترانى مىخورد موسى * پس انوار تجلّى بر كُه و كُهسار مىتابد سخن بشنو معين و غم مخور از آتش دوزخ * كه موسى را جمال يار اندر نار مىتابد * * تا دل نگشت غرقهء درياى من عَرَف * ناورد چون صدف گهر معرفت به كف هركس نهد به خاك درش رخ چو آفتاب * بر تارك سپهر زند پايهء شرف موسىّ روح را چه غم از اژدهاى نفس * چون از جناب قدس رسد وَحى لاتَخَف انسان نه اين سلالهء آب و گلست و بس * در سِلِك دُر كسى نكشد مُهرهء خَزَف