ذبيح الله صفا

1044

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

سرمايهء حيات متاعيست بىبها * مپسند كآن بهرزه شود رايگان تلف در انتظار مقدمت از نور كبريا * بر كنگرهء جلال كشيده هزار صف هردم معين گشاده ز دل صد خدنگ آه * ليكن چه چاره گر نرسد تير بر هدف * * امروز من از عشق او بر نار هجران سوختم * در آتش سوزان غم چندانكه بتوان سوختم اى واعظ از دوزخ مرا ديگر مترسان زآنكه من * چون شمع هرشب تا سحر با چشم گريان سوختم انوار ذات مولوى يك شعله زد بر دل قوى * تا چون درخت موسوى در نار عرفان سوختم بگذشتم از انس و ملك آتش زدم در يك بيك * نُه طاق ايوان فلك با چار اركان سوختم سرّى ز اسرارم معين ميخواست تا شرحى دهد * اندر قلم آتش زدم اوراق ديوان سوختم * * بهر چشمى كه مىبيند در آيينه نگار من * به آن ديده همى بيند رخش جان فگار من غبار چشم مىگردد حجاب ديدهء جانم * توان بىپرده‌اش ديدن چو برخيزد غبار من بهر صورت كه مىبينم به عين اعتبار الحق * همه حسن تو مىآيد به چشم اعتبار من در اوّل اين گمان بردم كه من مهر تو مىورزم * در آخر چون نظر كردم تو بودى دوستدار من معين را كوه غم بر دل در اوّل سخت مىآمد * ولى شد كوه غم آخر حصار استوار من * * تا ز خود بيگانه گشتم آشنايى يافتم * چون ز تاريكى گذشتم روشنايى يافتم پاى برجا بوده‌ام با دست كوته سالها * تاكه چون سرو اندرين بُستان روايى يافتم بلبل جانم بباغ قدس شد دستان سراى * ز آنگهى كز دام آب و گل رهايى يافتم نقدِ روى اندود دارم ليك در بازار فضل * با چنين قلبى رواج كيميايى يافتم چون به چشم دل نظر كردم بذرّات دو كَون * در رخ هر ذره‌يى نور خدايى يافتم مسند جنّت نمىخواهم كه منزلگاه خويش * در حريم آستان كبريايى يافتم كُحلِ بينايى معين در ديده خاكِ راه اوست * گَرد اين ره را خواص توتيايى يافتم