ذبيح الله صفا
726
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
دُنيى زَنيست زانيهء شوى كُش كزو * كس را ز خوب و زشت بجان زينهار نيست با آنكه نابكارى او جمله ديدهاند * خود كيست آنكه فتنهء اين نابكار نيست روزى دوگر خوشت گذرد دل برو منه * بنگر بسال عمر كه دايم بهار نيست خوابيست عمرو همچو خياليست دولتش * خواب و خيال را بَرِ كَس اعتبار نيست ز ابناى روزگار اميد وفا مدار * بوى وفا و عهد چو در روزگار نيست ديگر ز جام چرخ ننوشم مى طرب * چون لذتش برابر رنج خمار نيست واثق نيم بعمر كه معلوم شد مرا * كو نيز همچو باد بعهد استوار نيست از بهر يار جمله جهان دشمن منند * وينم بتر كه يك نفسم يار يار نيست در روز وصل باز همام شكسته را * جز ساز و سوز و نالهء دل يادگار نيست * * اينها كه آرزوى دل و نور ديدهاند * تنشان مگر ز جان لطيف آفريدهاند در جسمشان كه جان خجلست از لطافتش * جانى دگر ز نور الهى دميدهاند از چشم مست و روى و لب باده رنگشان * جانها بذوق ساغر مى در كشيدهاند آب حيات بود و نبات و شكر بهم * آن شير مادران كه بطفلى مكيدهاند مرغان سدره بهر تماشاى اين گروه * از آسمان به منزل دُنيى پريدهاند در حيرتم از اينهمه گلهاى دلفريب * تا در كدام آب و زمين پروريدهاند در باغ حسنشان چو نظر مىكند همام * گلها و ميوههاست كه نَو دررسيدهاند در آرزوى آن زنخ پر ز سيبشان * گلهاى خون گرفته چو نار كفيدهاند گويند چون بسيب زنخشان نگه كنم * آن ميوه نيست اينكه گدايان خريدهاند خوبان نازنين بهشتند نيكوان * و آنجا بكام خويش گل و ميوه چيدهاند رضوان ميان روضه مگر مى بخفته بود * كاينها مجال ديده و بيرون خزيدهاند نىنى ز عدل شاه جهان ايلخان عهد * غازان ، ميان روضه حديثى شنيدهاند ز آنجا بآرزوى زمين بوس درگهش * اينجا دويدهاند و به مقصد رسيدهاند