ذبيح الله صفا
727
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
چونان كه احمد عربى را ز انبيا * محمود را ز جمله شهان برگزيدهاند در عهد او كه همچو فلك پايدار باد * چون آدمى وُحوش و طيور آرميدهاند * * مكن اى دوست ملامت من سودايى را * كه تو روزى نكشيدى غم تنهايى را صبرم از دوست مفرماى كه هرگز باهم * اتفاقى نبود عشق و شكيبايى را مطلب دانش از آنكس كه بر آب ديده * شسته باشد ورق دفتر دانايى را ديده چون گشت ز ديدار نگارم محروم * بهر خوبان نكشم منّت بينايى را ننگرد مردم چشمم بجمالى ديگر * كاعتبارى نبود مردم هرجايى را گر زبانم نكند ياد تو خاموشى به * عاشقم بهر سخنهاى تو گويايى را آفريدست ترا بهر بهشت آرايى * چون گل و لاله و نرگس چمنآرايى را رويها را همه دارند ز زيبايى دوست * دوست دارم سبب روى تو زيبايى را چون نظر كرد به چشم و سر زلف تو همام * يافت مستى و پريشانى و شيدايى را * * ساقى همان به كامشبى در گردش آرى جام را * وز عكس مى روشن كنى « 1 » چون صبح صادق شام را مى ده پياپى تا شوم ز احوال عالم بىخبر * چون نيست پيدا حاصلى اين گردش ايام را كار طرب را ساز ده و اصحاب را آواز ده * در حلقهء خاصان مكش اين عامِ كالانعام را ز آن حلقهاى عنبرين آرام دلها مىبرى * آشوب جانها كردهاى آن زلف بىآرام را اى آفتاب انجمن از عكس روى و جام مى * در جان ما زن آتشى تا پخته يا بى خام را اى عاشقت هر شاهدى رند تو هرجا زاهدى * در كار عشقت كرده دل يكباره ننگ و نام را هردل كه هست اندر جهان رغبت بزلفت مىكند * نخجير ديدى كو بجان جوينده باشد دام را صوفى چو لفظت بشنود ديگر نگويد ماجرا * حاجى چو بيند روى تو باطل كند احرام را هرگه كه دشنامم دهى آسوده گردد جان من * از لهجهء شيرين تو ذوقى بود دشنام را
--> ( 1 ) - در اصل : وز عكس روشن مىكنى .