ذبيح الله صفا
993
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
اى بىخبر از معنى صورت بچه آرايى * صافى شو اگر مردى صوفى شدن آسانست تنها نه منم عاشق بر منظر زيبايى * هر زاهد پيدا را صد شاهد پنهانست گفتم نظر احسان بر حال عماد افگن * گفت از سر لطف آرى مستوجب احسانست * * ما بصيت كرمت از ره دور آمدهايم * از در فاقه نه از كوى غرور آمدهايم كعبهء اهل كمالست مقام تو و ما * بسته احرام ز نزديك و ز دور آمدهايم شمع رخسار تو آورد بدين مجلس نور * همه پروانه صفت از پى نور آمدهايم گر بيابيم اثر نور تجلّى چه عجب * كه ز وادىّ مقدّس سوى طور آمدهايم گر به زودى نشود كام دل ما حاصل * بر نگرديم ازين در كه صبور آمدهايم با كسى در دو جهان انس نگيرد دل ما * تا بدانى كه ز غير تو نَفور آمدهايم نه غم فُرقت خلق و نه سَرِ وَصلتِ كس * فارغ از ماتم و آسوده ز سور آمدهايم نرويم از پى شادى نفسى همچو عماد * نه درين كلبهء احزان بسرور آمدهايم فارغيم از همه خوبان سيهچشم جهان * تا درين روضه به نَظّارهء حور آمدهايم * * مستى از ميخانهيى آمد برون * گنجى از ويرانهيى آمد برون با جوانان تا بصحرايى رود * پيرى از كاشانهيى آمد برون هر كجا شمع رخى افروختند * از زمين پروانهيى آمد برون آشنايى بىادب در كعبه شد * وز حرم بيگانهيى آمد برون رخت زاهد را بهم برزد خرد * از ميان پيمانهيى آمد برون از حكايتهاى اخوان الصفا * نسخهء افسانهيى آمد برون هركه رخ در عرصهء شاهى نهاد * عاقبت فرزانهيى آمد برون * * حاكمى ار نمىكنى رغبت بندهپرورى * عادت من كه بندهام بندگى است و چاكرى