ذبيح الله صفا

994

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

در مه و مهر ننگرد هركه تو بنگرى در او * بر در غير نگذرد بر دل هركه بگذرى نقش خيال روى تو هركه شود مصوّرش * محو كند ز روى دل نقش بتان آزرى ديده بدوزم از جهان در من اگر نظر كنى * وز سر خويش بگذرم با من اگر بسر برى ملك درون اهل دل جمله مسخّرت شود * گر ز سرت برون رود داعيهء ستمگرى همچو چراغ مفلسان هيچ نداد برترى * پيش فروغ روى تو شعلهء شمع خاورى ملك جهان چه مىكند اهل دلى كه يافته است * از نظر قبول تو دولت ملك آن سرى شكر خدا كه شد برون از دل من غم جهان * كس نخورد غمت عماد ار تو غم جهان خورى * * كردم از مقبلى نهفته سؤال * كاين قبولت چگونه پيدا شد گفت واقف نه‌اى كه اقبالم * در همه حال چون مهيّا شد جانب روى او بدست آمد * روى دلها بجانب ما شد * شيرين دهنت كه پسته خوانند او را * جز تنگ‌دلان قدر ندانند او را قدّ تو كه شمشاد ازو گشت خجل * سرويست كه بر ديده نشانند او را * بر درد درون ناله گواه تو بس است * وين چشم پر آب عذرخواه تو بس است گفتى كه نكرده‌ام گناهى هيهات * طاعت كه تو كرده‌اى گناه تو بس است * لعل تو كه سرچشمهء نوشش خوانند * جاميست كه غارتگر هوشش خوانند و آن خال كه پيوسته قرين لب تست * هندوبچهء شكرفروشش خوانند * هردم بَرِ ديگرى نمىبايد رفت * جز پيش هنرورى نمىبايد رفت چون آب بهر زمين نمىبايد شد * چون باد بهردرى نمىبايد رفت