ذبيح الله صفا
990
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
تو گويى كه باور نكرد آن سخن * برآشفت طبعش ز پير كهن مگر گفت با همدمان قريب * كه كذب از مسافر نباشد غريب از آن طعنه چون گشت آگاه پير * برون شد ز مجلس چو از قوس تير بيك سال شد سوى هندوستان * بَرِ خسرو آورد مرغى از آن كه بر دعوى او گواهى دهد * بَرِ شه رخ عذرخواهى نهد يكى گفتش اى پير خُردهشناس * سزاوار تحسين و شكر و سپاس كلامى چرا آورى بر زبان * كه سالى سفر باشدش ترجمان مگوى اى برادر بهر مجلسى * حديثى كه باور ندارد كسى چو دريا گهردار و خاموش باش * صدفوار سرتاقدم گوش باش عماد ار ببندى دهن همچو باز * شود ناگهت چشم تحقيق باز ( از : صحبتنامه ) شنيدم كه شوريدهيى زين ديار * شد از عشق شيرين بسى بىقرار بذكرش دهان پُر شَكَر داشتى * خيال رخش در نظر داشتى شب از شوق او سوختى شمعوار * ز دريا گهر ريختى بر كنار نهال غمش رُسته از باغ دل * نناليده پيش كس از داغ دل ميان سرشكش تن ناتوان * چو كاهى كه افتد بر آب روان ز طوفان آتش حذر كرده بود * كه آهى ز دل برنياورده بود ز دنيا و عقبى مرادش همين * كه بادوست گردد دمى همنشين شبى رفت ناگه نگارين او * برسم عيادت ببالين او بپرسيد سرگشتهء خويش را * نهاد از وفا مرهمى ريش را چو آواز جانان رسيدش به گوش * برآورد مسكين بىدل خروش كه من كيستم آخر اندر جهان * كه آيى تو در كلبهام ناگهان مرا نيم جانيست اكنون و بس * فداى قدومت كنم اين نفس