ذبيح الله صفا

991

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

روان نقد جان پيش جانان نهاد * ببوسيد پاى وى و جان بداد ( از : صحبت‌نامه ) شنيدم از مَلَك‌خويى پريچهر * حديث ماجراى ذره و مهر كه ذره گفت با خورشيد انور * كه اى روشندل پاكيزه گوهر تويى شمع شبستان زمانه * گل خوشرنگ بستان زمانه زواياى ملايك روشن از تست * خراب آبادِ عالم گلشن از تست تويى قنديل گردون معلّق * چراغ هفت مشكات مطبَّق منوّر طلعتت مشهور آفاق * لواى صبح تو منصور آفاق من آن گردم كه از راه تو برخاست * بنور روى زيباى تو پيداست دل سرگشته در مهر تو بستم * خيالى شد وجود نيست و هستم چو با مهرم بود پيوند جانى * سزد گردم زنم از مهربانى نه آن شخصم كه در چشم كس آيم * كه در كوى حقارت گشت جايم سرو پايى ندارم چون توان كرد * دل و رايى ندارم چون توان كرد دلم سرگشته باشد در هوايت * باميد و تمنّاى لقايت ز خاكم جذبهء مهر تو برداشت * به حمد اللّه مرا محروم نگذاشت منم رقّاص بزم چون جنانت * معلّق باز زرّين ريسمانت گهى گيرد صبا تنگم در آغوش * كه اين از بادهء مهرست مدهوش گَهم گوهر فشاند ابر بر سر * كه هست از عاشقان طلعت خور مرا در مهر تو كامى برآمد * كه با نام توام نامى برآمد تو يار سست مهر بىوفايى * كه هرشب مىكنى از من جدايى ندانم شب در آغوش كه خفتى * كجا باشى و در دست كه افتى خوشا آنكس كه مهمانش تو باشى * برخ شمع شبستانش تو باشى چو بشنيد اين سخن خورشيد رخشان * رخش شد سرخ چون لعل بدخشان