ذبيح الله صفا

949

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

خون دل در قدح شوق مدامست مرا * چشم مخمور تو گر ميل شرابى دارد حبّذا هندوى زلف تو كه آن زلف سياه * پيش خورشيد جمال تو نقابى دارد شايد ار كام دل ركن برآرى ز لبت * زآنكه عمر من و حسن تو حسابى دارد * * از كوى تو گر باد صبا در چمن آيد * خون در جگر نافهء مشك ختن آيد اهل چمن از سرو چمن دست بشويند * آن روز كه قدّ تو چمان در چمن آيد صدگونه شكست از قد چون سرو روانت * بر قامت شمشاد و قد نارون آيد از شمع چو پروانه نصيب من بيدل * در عشق تو گه مردن و گه سوختن آيد در وصف دهان تو سخن نيست و ليكن * آن نيست دهان تو كه اندر سخن آيد چون ركن گر از عشق تو صدبار بميرم * برياد لبت باز روانم بتن آيد * * يكدم حيات بىتو ميسّر نمىشود * هرگز خيال زلف تو از سر نمىشود تا صورت خيال تو در ديده نقش بست * خواب و قرار بىتو مصوّر نمىشود چندانكه غمزهء تو جفا بيش مىكند * يك ذره مهر روى تو كمتر نمىشود هرجا كه مىروم همه گفت و شنفت تست * زيراكه ذكر دوست مكرّر نمىشود در محنت فراق تو جانى همى دهم * چون دولت وصال ميسّر نمىشود * * ساقيا موسم گل مژده بميخواران ده * وقت عيش است بيا باده بهشياران ده همه از شوق تو چون چشم خوشت بيمارند * مردمى كن قدحى باده به بيماران ده برو اى صوفى سالوس مكن بيخردى * بستان جام مى و خرقه بخمّاران ده گر سرى دارى در پاى نگارى انداز * ور دلى دارى برخيز و بدلداران ده گرچه در مذهب ما باده گناهيست عظيم * ما بنوشيم ، بيا مى بگنهكاران ده مدتى شد كه گرفتار سر زلف توايم * سر آن سلسله روزى بگرفتاران ده